نوکری از اربابش سرپیچی میکرد. هرچقدر ارباب با نوکرش مدارا میکرد، نوکر جریتر میشد. بعد از بارها بخشش و گذشت، طاقت ارباب تمام شد و او را از خانه بیرون انداخت. نوکر سرگردان کوچه و بازار شد. ساعاتی بعد، ارباب در خانه نشسته بود که ناگهان سر و صدای بیرون از خانه توجه او را جلب کرد. انگار صدای دعوا بود. بیرون از خانه رفت تا ببیند قضیه از چه قرار است. ناگهان چشمش افتاد به یک عده که دور نوکرش حلقه زده بودند و او را میزدند.
ارباب با خشم به آنها حمله کرد و آنها را از نوکر دور کرد. نوکر را به خانه برد. در حالی که ارباب مرهم روی زخمهایش میگذاشت، نوکر با چشمهایی شرمنده و گریان از ارباب سؤال کرد: مگر من را بیرون ننداختید؟ چرا دوباره به سراغم آمدید و من را از زیر آن مشت و لگدها نجات دادید؟
ارباب جواب داد: هرچه باشد، من برای تو وقت گذاشتم، هرچه باشد تو یک زمان در این خانه بودی و تو را به اسم من میشناسند.
...یا اباعبدالله...این نوکر هرچقدر هم حرفتان را گوش نکرده باشد، اما بازهم او را به نام تو میشناسند...
پ.ن:
قصه بالا، قضیه این روزهاست. عدهای از خدا بیخبر میخواهند به دونفر که جرمشان ظاهری حزب اللهی است، ظلم کنند. دعا کنید در وهله اول، حق این بچهها پایمال نشود و مشکلشان حل شود. و در وهله دوم، این افراد ظالم هدایت شوند.

مچ شیطان را گرفتم. کجا؟ در محل نفس! حالا میفهمم چرا مدام طلب میکنم که هرچه زودتر شهید شوم. برای اینکه تحمل خستگی را ندارم. برای اینکه زیر بار هر گلوله آر پی جی که به نظرم پنجاه کیلو میآید، دارم از پا در میآیم. برای اینکه نمیخواهم تشنگی را تحمل کنم، و یک کلام: برای اینکه زرنگ تشریف دارم. کجا آقا؟ بایست بجنگ. وقت برای شهادت زیاد است، اما وقت برای شکار تانکهای دشمن کم. نمیبینی با چه سرعتی پیش میآیند؟ نمیبینی برو بچه هایی که ساعتها پیش از تو در اینجا بوده اند و جنگیده اند همچنان میجنگند و تشنه لب به این سو میدوند تا گلوله آر پی جی بردارند و به آن سو میدوند تا تانکی شکار کنند؟
حالم ازت بهم میخورد، ای شیطان لعین! و خاک بر سر تو نفسی که بازیچه اویی. تشنه ام؟ به توچه. گرسنه ام؟ به تو چه. خسته ام؟ به تو چه ...
به تو پناه میآورم، ای خدایی که حساب همه چیز را داری. اگر لایق بودم، مرا به وقتی شهید کن که یک ذره شائبه در خواسته ام نباشد.
پ.ن:
۱.
شبِ بارونه، دلی که خونه، داره میخونه، درِ می خونه
۲. بَشِّرْ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إلَيْهِ رَاجِعُونَ ... (مخاطب خاص!)
۳.
اين مستي و خرابي، با ماست تا قيامت / اين پرچم حسين است، بالاست تا قيامت

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیبها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را... نمیدانم
در من انگار میشود تکرار
آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمیکند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بیتفاوت ما
نالههایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضهی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانهای مشکی است
****
با خودم فکر میکنم حالا
کوچه ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...
سید حمیدرضا برقعی

گفت: «اسم علی مکتوب علی کل شئ» یعنی نام امیرالمونین (ع) روی هر برگ درخت، روی هر دانه گندم، هر گوشه از آسمان نوشته شده است.
حرف های استاد درباره زندگی بود؛ امروزی ها میگویند سبک زندگی، لایف استایل، روش حیات. میگفت همه اهل زمین، سر سفره علی(ع) نشسته اند. میگفت هر نانی که میخورید، هر دانه برنجی که توی سفره تان هست، هر نمکی که روزیتان میشود، از کیسه ای است که هر صبح از نجف برایتان میفرستند.
میگفت روی نان و نمکی که میخورید، نوشته علی (ع)، حرمت صاحب سفره را نگه دارید. میگفت کلید هر قفلی که روی زمین هست، دست علی (ع) است:«یا صاحب کل مفتاح».
میگویند «ان ارض الله واسعه»ُ أرض الله، سفره امیرالمؤمنین (ع) است. شنیده اید میگویند «هرجا بروید، آسمان همین رنگ است»؟ آسمان، سایه علی است که بر سر ما افتاده است.
شماره اول ماهنامه «داستان»
پ . ن:
یا أمیرالمؤمنین روحی فداک ... آسمان را دفن کردی زیرخاک
بعد از همایش پرشور "جوانان و بیداری اسلامی" یکی از عزیزان برگزار کننده با بنده تماس گرفت که بیا برای همایش بعدی که مربوط به شاعران و بیداری اسلامی است، کمکمان کن. حقیر به او عرض کردم با توجه به ترافیک برنامه های بسیج دانشکده مان و اولیت آن، عذر خواهی کرده و یکی از دوستان علاقه مند به این مباحث را به جای خود معرفی کردم. چند هفته ای از دوستی که معرفی کردم خبر نداشتم، تا اینکه چند روز پیش او را دیدم، یک انگشتر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا در دستانش بود. از لحاظ مادی تعریف زیادی نداشت، ولی نورانیت و هیبت عالمانه انگشتر تمام وجودم را گرفت. به او گفتم بده ببینم. انگشتر را در دستانم گذاشتم، گفت: هدیه خوبی بود. گفت چی؟! گفت:"وقتی شاعران خدمت حضرت آقا رسیدند، من هم در آن دیدار بودم، بعد از اتمام برنامه رفتم جلو، دست آقا را بوسیدم، ایشان نگاهی در صورت من کردند و گفتند روزی این پسر یک انگشتر است و این انگشتر را به من دادند." از غبطه داشتم میمردم! و هرچه لعنت و نفرین بود نثار خودم کردم که چرا من نرفتم...جدی حالم گرفته شد و در دلم ماند.
دیشب و پس از یک هفته از آن اتفاق غبطه وار، ساعت ۱۰یکی از عزیزان تماس گرفت، پرسید فردا میروی دیدار حضرت آقا؟ گفتم: چی؟ به چه مناسبت؟ چه خبره؟ کجا؟ گفت:کاری به این کارها نداشته باش، میری؟ گفتم خب بله، آرزومه. گفت صبح ساعت ۷.۳۰صبح دم در بیت باش.
به دلایلی مجبور بودیم تا ساعت ۳ بامداد در خیابانها باشیم. ساعت ۸.۳۰ از خواب پریدم. ساعت را که دیدم بدجوری حالم گرفته شد. خواب آلود و دوان دوان به طرف بیت رفتم. وقتی رسیدم دیدم اوووه! چه جمعیتی دم در صف کشیده اند و کلا از این که داخل جا شوم نا امید شدم. همراه با جمعیت تسبیح به دست ذکر میگفتیم که خدایا ما را یک طوری داخل جا کن.

آخرین گروهی که وارد حسینیه شدند، بنده و چند نفری بودند که دور و اطراف ما بودند و همین که نشستیم، گفتند دیگر کسی وارد نشود. در انتهای حسینیه، دقیقا روبروی روی نورانی مولا بودم. این اولین باری بود که دیدار حضرت آقا میروم و ایشان در طبقه بالا نشسته اند. حضرت مانند خورشید، نورشان ساطع بود. هیبتشان همه را گرفته بود. خیلی از جانبازان و پدر شهدا متوجه حال خودشان نبودند. همه محو جمال حضرت آقا بودند. بعد از اینکه دیدار تمام شد و مردم شعار دادند: "خونی که در رگ ماست - هدیه به رهبر ماست" و حضرت تشریف بردند، تازه بعضی از حاضرین به حال خود آمده بودند و از مدت طولانی ای که روی زمین نشسته بودند، اذیت شده بودند. حتی یکی از آنها حالش بهم خورد و دیگر نتوانست روی پای خود بایستد.

یکی از مهمترین نکات صحبت های حضرت آقا که ایشان علی الدوام تکرار میکنند ولی متأسفانه کمتر مورد توجه گروه های سیاسی قرار میگرد، این است که ایشان فرمودند: در درجه اول درصد مشارکت اهمیت دارد و ترکیب مجلس در درجه دوم حائز اهمیت است.

مدام با خود فکر میکردم، اگر درصد مشارکت پایین یک درصد باشد، اما همین خانواده شهدا حامی رهبری باشند، تا ۱۰۰ سال دیگر نظام اسلامی مان بیمه است.
پ.ن:
تا ابد شکر به درگاه خدا می آریم ... خوش به حال دل ماحضرت زهرا دارد
آن زمانی که زندتکیه به کعبه مهدی ... روی شانه علم دولت زهرا دارد / یازهراء (س)

مرتبط:
من به بابا یه قول مردونه دادم (مشرق نیوز)
کی گفته من بابا ندارم (یادنامه)
با گذشت این همه روز (یادداشت های یک خبرنگار)
علی هنوز استمرار دارد (ایریت)
رسم به والله تو ماها (کوی او)
قرمز به رنگ بابا (رافضه)
برای سعید ... (چاپارنامه)
پدر مهربان ما (فرزند خاک)
بدون شرح (خانه من بیت رهبری است)
نامه یک آقازاده به پدرش (بی تاب هویزه)
پدری از جنس نور (قنوت تا قبله)
این واگویه دلم را لرازند (دیدگاه نو)
بازهم قصه یتیمی (دلتنگ آسمان)
فيلم/ علی پسر چهار ساله شهید احمدی روشن هنوز از شهادت بابا خبر ندارد (رجا نیوز)
پراکنده - درباره مصطفای شهید (از شکاف اُحد ندایی می آید که برگرد)
غم به دلتان راه ندهید آقا (کوچه های باران)
راه مجاهدت باز است (مهدی قزلی)
جدایی اصغر فرهادی یا جدایی پسر چهارساله مصطفای شهید (لباس خاکی)
آهای دشمن! علیرضای هسته ای از پدرش نخبه تر خواهد شد (قطعه ۲۶) [در بلاگفا نمیشود لینکش را گذاشت]
نخبه جوان، شهادتت مبارک (مهدویون)
بدون عنوان (دست نوشته های یک دانشجوی کوخ نشین)
هنوز برای شهید شهریای پوستر نزده ایم؟ (تأملات)
به فدای دل دریاییت آقا (سرباز ولایت)
برای شهید احمدی روشن (کوله به دوش)
No Sanctions, No War Against Iran (کوله به دوش)
نامه یک دانشجو به اصغر سینمای ایران (والعادیات ضبحا)
بکشید ما را ! ملت ما بیدارتر میشود (والعادیات ضبحا)
پ . ن :
۱. با دیدن این عکس، یاد آن لحظه ای افتادم که : برای امام حسین (ع) خبر آوردند حضرت مسلم ابن عقیل (ع) را به شهادت رسانده اند. حضرت فرزندان مسلم را صدا زد، آنها را به دامن گرفت و دست بر سرشان میکشید.
۲. شهید احمدی روشن، شهید شد، یک تشییع شکوهمند برگزار شد، همه شرکت کردیم، شاید تسلایی باشد برای خانواده اش، اما چه میکشند خانواده سربازان گمنام امام زمان(عج)، وقتی فرزندشان شهید میشود، بی سر و صدا باید مراسم تشییع برگزار کنند.
۳. اگر لینکی مرتبط با موضوع دارید، لطفا در قسمت نظرات قراردهید.ممنون.
این چهل روز چهل سال گذشت . . .
این مداحی را از دست ندهید: (برای شنیدن و یا دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.)
کرب و بلا من دختری حزینه ام ... استاذنا حاج علی قربانی ... اربعین
پ . ن :
۱. از هنگامی که خبر شهادت شهید احمدی روشن را شنیدم و سپس عکسش را دیدم، مدام با خود فکر میکردم که چقدر قیافه اش آشناست. با خود میگفتم طبیعیست که همه حزب اللهی ها شبیه هم هستند؛ تا اینکه امروز حاجی گفت شهید احمدی روشن خیلی زیاد به هیئت می آمد و جزو جمعیتی بود که گوشه و کنار می آمده و میرفته است.به قول حاجی:
"خوش به حال کسی که بی صدا میاد میگیره و میره."
۲. شهادت با پیراهن مشکی عزای امام حسین (ع) یک طعم دیگری دارد. واقعا شیرین تر از این نمیشود، در ایام عزای امام حسین(ع)، با پیراهن عزا، چنین توفیقی نصیب انسان شود.
۳. بچه حزب اللهی حیف است با بیماری و تصادف و ... از این دنیا برود. باید یک کاری کنیم، که در نهایت امام حسین(ع) بخرد مارا، وگرنه ...
اکنون که همگی دوستان در فضای خاطره گویی از حاج بخشی هستند، حقیر نیز سعی کردم از قافله راویان عقب نمانده و خاطره اولین دیدارم با حاج بخشی را بنگاشم:
![]()
(حاجی بخشی و دبیرشورای امنیت دکتر سعید جلیلی)
منزلمان شهرری بود. حدودا 12سال سن داشتم که برای اولین بار بدون خانواده به همراه یکی از دوستانم، دو نفری و از شهرری به خیابان انقلاب و محل نماز جمعه رفتیم. از در دانشگاه تهران وارد شده و به سمت زمین چمن و محل اصلی اقامه نماز روانه شدیم. تقریبا اواسط خطبه اول بود. خطیب نماز جمعه آن هفته آقای هاشمی بود و مثل اینکه هنگامی که ایشان خطیب بودند، در تفتیش افراد دقت بیشتری به عمل می آمد. ما در صف تفتیش بودیم، که دیدیم صدای داد و بیداد می آید. من هم که جولان! رفتم جلو ببینم چه خبر است. دیدم یک پیرمرد با لباس پلنگی به همراه یک اسلحه میخواهد وارد زمین چمن شود، مسئولان نماز جمعه ایرادی نگرفتند، اما مثل اینکه محافظان آقای هاشمی اجازه ورود نمیدادند. بعد دوستم که در صف مانده بود تا نوبتمان از دست نرود،پرسید: چه شده بود؟ گفتم: یک پیرمرد دیوانه است...بنده خدا را اذیت کردند، داد میزند.

(بوسه زدن حاج سعید قاسمی عزیز بر پای حاجی بخشی)
بعد از نماز جمعه دیدیم نخیر! آن پیرمرد، کم الکی نیست. به هنگام خروج از دانشگاه تهران و در طول مسیر، مدام صلوات های بلند میفرستاد. شادی روح امام/شادی روح شهدا/سلامتی رهبر ... همه به او سلام میکردند. از یک جوان که به او سلام کرده بود، پرسیدم: این حاجی کیه؟ ... : بهش میگن حاجی بخشی، از قدیمی های جنگِ. مدام میگفت:"ماشالله...حزب الله"(شعاری که خیلی دوست داشتنی است). تا همین امروز هم نمیدانستم اسمشان ذبیح الله است.

(این خانمی که در عکس هستند، نمیدانم اسمشان چیست، اما ورژن زن حاجی بخشی هستند.)
دفعات بعد که رفتیم نماز جمعه، دیدم آن حرفی که ابتدا زدم:"آن پیر مرد دیوانه است"، بهترین تعبیر برای وصف اوست. در عرف امروز ِ امُ القرای اسلام، هرکس دم از شهدا و شهادت به معنای حقیقی اش بزند، دیوانه است. این راهیان نور و ... خیلی خوب است، اما بازهم به درد یک همچنین دیوانگانی نمیخورد. چرا که ... ... ....
خیلی از جانبازان و رزمندگان را میشناسم که از وقتی کاروانهای راهیان نور، با این وضعیت و این تعداد کثیر به آنجا میروند، حاضر نشدند یک لحظه هم به آنجا بروند، و یا در ایامی که اینان هستند به آنجا بروند. نه اینکه کسانی که میروند آدم های بدی باشند، بلکه به این دلیل که عاقل اند و هنوز برای عاشق شدنشان خیلی راه است.
یک بنده خدایی را میشناختم، به نام حسن. فرزند شهید بود. چند سال پیش که گناهان کمتری داشتم و توفیق حاصل میشد زیاد به بهشت زهرا(س) می رفتم، در هر موقع از هفته و روز که می رفتم، یک دفعه حسن را میدیدم که در بین قبور شهدا راه میرود و نوحه میخواند. یک هیئت داشتند، خودش مداح بود، صاحب خانه و یکی از دوستانش که مانند خودش دیوانه بود، سینه میزدند؛ یعنی سه نفر! و چه چیزها که از همین مجلس 3-4نفره شان نقل نکرده اند...
و من و تو چه میفهمیم اینها چه میگویند، چه میکنند، دغدغه شان چیست و ...؟ اصلا همان بهتر هم که ندانیم چه خبر است، و قطعا هم نمیدانیم، چرا که اگر می دانستیم، خود نیز به این دیوانگی مبتلا میشدیم. مگر حاجی بخشی و حسن و امثالهم نظریات ماکس وبر و کارل مارکس را بلد بودند؟ مگر فرق بین سنت و مدرنیته را درک میکردند؟ نه، قطعا درک نکردند و اصلا نتوانستند بکنند. اما از هزارتا دانشجو بیشتر حقیقت را فهمیدند و بیشتر بصیرت داشتند، چرا که دیوانه اند دوست عزیز. هیچ تعلقی به این دنیا ندارند. با ظاهری بهم ریخته هستند که من و تو میگوییم، چقدر بد است که مؤمن آراسته نباشد! باید لباس های اتو زده به تن کنیم. لباسمان نباید خاکی شود. یک همچنین آدمهایی قطعا نمیتوانند انسانهای خاکی را بفهمند.
جوان امروزی ای که همه همّ و غمش این است که بتواند به زور مدرک بگیرد تا یک جایی استخدام شود، تمام سختی ها را تحمل میکند تا یک خانه بخرد و ازدواج کند و زندگی اش را روز به روز بهتر کند، قطعا نمیفهمد امثال حاج بخشی که تمام زندگی و زن و بچه شان را وقف انقلاب کردند، چه کسانی بودند...
به قول استاد حاج سعید قاسمی: عزیزم تو برو همون خزعبلاتت رو بخون، کاری به این کارا نداشته باش.
مرتبط:
- الان شهدا و جنگ و مناطق جنگی هم یک بازی جدیدی شده برای یک قشر خاص...خواهشم از این دوستان این است که شهدا را صرفا با گریه و ... یاد نکنند، فضای جبهه ها را با نعره های حاج بخشی هم یاد کنند که هنوز هم یادش اطمینان به قلوب مادر شهدا میداد.
- مجانین را دریابید. به خدا یک روزی خواهد رسید که آرزو میکنیم یک نفر از آنها زنده باشد تا بتوانیم فقط چند دقیقه با او صحبت کنیم. حاج منصور ارضی، سعید قاسمی، حسین یکتا، حسین الله کرم، حسین سازور، حاج فرج الله مرادی، اسماعیل کوثری و بقیه کسانی که خود بهتر از بنده میشناسید. این افراد را از دست ندهیم...
- کوی او
یک پرونده مختصر و مفید راجع به حاجی بخشی
پ . ن:
1. باید دست وحید جلیلی عزیز را بوسید که جشنواره عمار را با این عظمت و شکوه برگزار کرد. با ایجاد این جشنواره ای که یک نسل جدیدی از سینماگران وارد میدان میشوند، نمیدانم چه ثواب عظیمی برای این کارِ آقا وحید نوشته میشود. هنیئاً لَه. همینطور همکاران محترم ایشان، علی الخصوص برادر عزیز و دوست داشتنی، محمد حسین بدری ؛ اینها واقعا انسان هایی هستند، توانا و گمنام که با گمنامی خود حال میکنند.
* * *
ذات هستی دم چو بر آدم دمید ... گوش آدم صوت یـازهـرا شنید
1. یکی از پیامکهایی که امسال در ایام تاسوعا و عاشورا در بین مؤمنین بسیار رد و بدل میشد، نقلی از سیره حضرت علامه امینی(ره) صاحب الغدیر بود که : ایشان در شب عاشورا مدام صدقه میداده و میفرمودند:"در این ایام فشار زیادی بر قلب حضرت صاحب(عج) وارد میشود."

2. یکی از مداحان زاهد و عابد تبریز به
نام ملاسلطان علی، به زیارت حضرت صاحب(عج) نائل آمد. از حضرتشان پرسید: این
قولی که از شما نقل میکنند مبنی بر اینکه:"اگر اشک چشمم تمام شود، خون
گریه میکنم"، صحیح است؟ حضرت فرمودند: بله، درست است.
- آیا برای مصیبت ارباً اربا شدن عمویتان حضرت علی اکبر(ع) است که شما خون گریه میکنید؟
- اگر عمویم علی اکبر(ع) هم بود، خود خون گریه میکرد.
- آیا برای مصیبت علقمه و عمویتان حضرت ابالفضل العباس(ع) است؟
- اگر عمویم عباس(ع) هم بود خون گریه میکرد.
- آیا برای مصیبت جدتان حضرت سید الشهدا(ع) و گودی قتلگاه است؟
- اگر جدم هم بود، خون گریه میکرد.
- پس این کدام مصیبت است که شما برایش خون گریه میکنید؟
- اسارت عمه جانم زینب(سلام الله علیها) ...
3. چه خوب است ما نیز در این ایامی که قلب حضرت تحت شدیدترین فشارهاست و اشک خون از چشمانشان برای اسارت عمه شان حضرت زینب(س) می بارد، در قنوت نمازهایمان دعای فرج و سلامتی حضرتشان را بخوانیم و مدام برای سلامتی شان صدقه کنار بگذاریم. که انشالله مشمول دعای خیر آن حضرت بشویم، چرا که فرمودند:"هرکس برای فرج ما دعا کند، ما نیز برای او دعا میکنیم."
مرتبط :
فایل صوتی/مداحی از استاد حاج علی قربانی/ گریه ی امام زمان(عج)


تاریخ شهادت : پنج شنبه (شب جمعه) ۲۶ اسفند ۱۳۸۹
.
.
.
لحظات آخرِ عمر حاج مجید، مادر پیرش کنارش نشسته بود
- گفت : بگو یا علی
- جواب داد : مادر، میشه بگم یا حسین . . .
.
.
.
دلم خیلی هوای آقا مجید را کرده . . .
رئیس جمهور یهودی زاده لیبی، مردم کشورش را با موشک سرکوب میکند/ از زمین و آسمان به آنها حمله میکند/ گویی با اسرائیل میجنگد/ علنا به مردمش در رسانه ملی مردم فحش میدهد/ توهین میکند/ هیچ ترسی هم از اعلام علنی کشتار مردمش را ندارد/ . . ./
کمی اینطرف تر
آقای به اصطلاح پادشاه کاری میکند که کفارِمحارب نیز شایسته چنین رفتار نیستند/ شبانه به حریم مسلمانان آزاده یورش میبرند/ بزرگ خانواده را در مقابل چشمان همسر و فرزندان خار و ذلیل میکنند/ در مقابل چشمان مرد به ناموسش جسارت میکنند/ جنایاتشان تا جایی بود که حتی مزدوران حکومت مرکزی بحرین هم دلشان به رحم آمده و از انجام بعضی جنایات سرباز زدند/ آقای پادشاه مجبور میشود از کشورهای بیگانه نیرو وارد خاک کشورش نماید/ نه یک نیروی نظامی ساده بلکه وهابی های وحشی که به خون اسلام و مسلمان، چه شیعه و چه سنی تشنه اند / مساجد و حسینیه ها را ویران کردند / پزشکان را دستگیر کردند/ به لباس روحانیت که همان لباس رسول الله است انواع جسارتها را روا میدارد/ رسانه هایی که تا دیروز لحظه به لحظه حرکتهای مردمی منطقه را پوشش میدادند، اکنون گول این توطئه را خورده اند که این یک دعوای بین شیعه و سنی است/ همان ظلمی بزرگ و بزرگترین خیانت / شاید این هم از خوش اقبالی مردم بحرین بود/ هربلایی سرشان می آورند هیچکس از آن با خبر نشود/ . . ./
کمی اینطرف تر
ام القرای جهان اسلام / صادر کننده اصلی استکبار ستیزی / همه چی آرومه / مردم چقدر خوشحال اند / و نیز به خودشان می بالند / همگی مشغول خرید عیدانه هستند / دغدغه اصلی رسانه ملی در ایام میزان خرید ماهی قرمز و نحوه پخت سبزی پلو است / خانمهای خانه دار چگونه بپزند که خوشمره تز شود/ البته گاها به کار فکری و گفتمانی دست زد و آن بررسی ریشه های تاریخی و فلسفه خوردن سبزی پلو در شب عید بود/ و این همزمان بود با ریخته شدن خونه برادرانمان در صنعا/ چراغانی میدان آزادی و برگزاری جشن های شادی/ و این همزمان بود با تخریب میدان لؤلؤ منامه/ پیگیری برخی مردم برای اینکه بفهمند امسال سال خر است یا گاو و گوسفند/ و این همزمان بود با تخریب مساجد و حسنیه ها در بحرین/ کودکی در انتخاب ماهی عید متحیر بود/ و این همزمان بود با متحیر شدن کودک پس از دیدن پیکر خونین برادر بزرگترش / خانمها در حال خرید لباس و مانتوی جدید بودند/ و این همزمان بود با لحظاتی که سپاهیان کفر ناگهانی به خانه ها هجوم بردند و خواهر ما به دنبال یک چیزی بود که سر خود را بپوشاند/ خانواده ها در حال چیدن سفره هفت سین بودند/ و این همزمان بود با بهم ریختن خانه های مردم بحرین توسط وهابی های سعودی/.../
تصورکن/
تصور کن به خانه ات حمله کنند/ به خانواده ات جسارت کنند/ در مقابل چشمانت پدرت را بزنند/ هر روز خبر دستگیری و مجروحیت و شهید شدن یکی از دوستان و بستگانت را بشنوی/ دستهایت بسته باشد/ چشم امیدت بعد از خدا به کسانی باشد که تو برایشان مهم نیستی/ دغدغه اصلی شان پختن سبزی پلو و عید دیدنی و مسافرت باشد/
جالب تر آنکه وقتی با مردم مصاحبه میکردند و از آنها در مورد آرزوهایشان سوال میشد اکثرا جواب میدادند فرج امام زمان !!!
در شیعگی ما همگی تردید است
مولا ز گناه خلق در تبعید است
نفرین به شعور نقشه جغرافی
بحرین عزا گرفته ایران عید است

دست به دست یکدیگر دهیم تا بستر را برای ظهور حضرتش آماده کنیم. . .
در زمان شيخ بهايي دانشمند نامدار قرن ۱۰و ۱۱ هجري قرار بر اين بود كه سر در حرم امام رضا ( ع ) را ترميم كنند. از قضا شيخ مجبور مي شود چند روزي به مسافرت برود و به معمار ديگر سفارش مي كند به سر در كاري نداشته باشد تا او از سفر برگردد . معمار مي پذيرد.
شيخ به سفر مي رود و در همان روزها معمار خواب مي بيند و در خواب به او دستور مي دهند كه ترميم سردر را آغاز كند . معمار به آن خواب توجهي نمي كند و دست نگه مي دارد.ولي چند بار اين خواب تكرار مي شود . سرانجام معمار دست به كار مي شود و سردر را ترميم مي كند.
شيخ بهايي بر مي گردد و از اين كه سردر را ساخته اند ناراحت مي شود.
وقتي معمار ماجرا را تعريف مي كند، حال شيخ دگرگون مي شود و مي گويد: من مي خواستم حرزي بر سر حرم تعبيه كنم كه هر گناهكاري به محض ورود حالش دگرگون شود و بازگردد(نتواند وارد حریم رضوی شود)،ولي امام رضا (ع) اين گونه نخواست و ترجيح داد اين در بر روي همه گشوده باشد.حتی گنهکاران...

قربون کبوترای حرمت امام رضا . . .
پ . ن : برای مردم مصر و یمن و تونس دعا کنید.
رمضان ۱۳۸۹ در چند خط / از ابتدا تا انتها . . .
نکات ستاره دار هر شب بود.
روز اول/ روزه/ گرما/افطار/میدان سپاه*/امیر حسین*/عشاق)/حاج قربان*/دعای افتتاح/وحید یامین پور/ارک/حسین الله کرم+محسن رضایی!/ساندویچی/آب میوه*/سحری/ خواب تا لنگ ظهر/ وحید اشتری/ حسین قدیانی*/ فلافل***/بلال/غیبت کردن/جنبش عدالت خواه/دکتر ترکش دوز/ افطاری و شام/ فقط نون پنیر!/ رسیدن محضر آیت الله جاودان/عرض ادب و ارادت/ امین فرج اللهی/ محسن انصاری/ کنفرانس اینترنتی هیئت عشاق/ ضیافت اندیشه/ دانشگاه تهران/ نشریه پاتوق/ جناب صفایی/ بی خوابی شدید/ عباس شریعتمداری/ کمک به مستضعفین/ علی شاطری/ افطاری وبلاگ نویسان کار درست و حسابی(مثل خودم)/ محمد صالح مفتاح/ حجت الاسلام زائری/ دژاکام/ بیت رهبری/ سجاد صاحب ال فصول/ نماز پشت حضرت آقا/ خانه خالی/ امیر حسین/ افطاری/ فرج/وحید/خوش-پیچ/ حاج رضا پور احمد/ جواد پور احمد/ امیر عبداللهی/ مهدی دانشمند/ شب قدر/ امیر حسین طهرانی/ امیر خوش صحبتان/ روضه سنگین/ بازهم محسن رضایی/عشاق/میدان توپخانه/موتور وحید/ سویچ-پیچ/دو الی سه ساعت خنده شدید/ رفتن به کربلا/ روزه خواری در خیابانهای کربلا . . . .
پی نوشت:
۱-یک روز یک قزوینی به تهران می آید، دو تهرانی وی را سر کار میگذارند. (هاهاهاها)
۲-چند شب پیش یکی از دوستان قدیم را دیدم که پارسال ازدواج کرده بود، کلی به وی تبریک گفتم و معذرت خواهی کردم بابت اینکه نتوانسته بودم به مراسم عروسی بروم، بعد از پیاده شدنش برادرم به من گفت وی دو ماه بعد از عروسی طلاق گرفته است. ![]()
۳- ببخشید این روزها نمیتوانم یک مطلب درست و حسابی بنویسم، البته در گذشته هم چیز درست حسابی ننوشتم، بهر حال به بزرگی خود ببخشید.
السلام علیک یا مولای من
خودم هم نمیدانم با چه رویی برایت نامه مینویسم، ولی خب چه کنم، هر کجا که رفتم، هر مجلس معصیتی که رفتم، باز هم دلم هوای شما را کرد.
مادر کودکش را تنبیه میکند. کودک از خانه بیرون میرود، وقتی همه ی گشت و گذار های خود را انجام داد، حوصله اش سر میرود و به خانه باز میگردد. وقتی به خانه باز میگردد دریای عاطفه مادر فوران میکند، کودک خود را در آغوش گرفته و چشمان هردوشان خیس میشود.
من بی ادبی کردم. شما شتردیدی ندیدی کردید، ولی من باز هم گستاخ تر شدم. اگر یکبار، فقط یکبار بر دهانم میزدید، اینقدر گستاخ نمیشدم. اگر یکبار آبرویم را برده بودید اینقدر بی حیا نمیشدم.
لیک مولایم، من کنون کمثل کودکی که از همه جا خسته شده، خسته شدم. آن کودک به خانه برگشت و با یک آغوش باز مواجه شد. میدانم که شما هم آغوشتان را برای من باز کرده اید و منتظر بنده گنه کارتان بودید.
وقتی به گذشته ی خود نگاه میکنم، خجالت میکشم که بگویم: متی ترانا و نریک . . .
من کجا و شما کجا و سخن از عشق کجا . . .!
من نمیخواهم شما را ببینم ،اما میخواهم شما مرا نگاه کنید. نه یک نگاه عادی، بلکه از همان نگاه هایی که جد غریب شما به حر (ع) کرد و او را از شرمندگی در آورد ، از همان نگاه هایی که وهب مسیحی مسلک را جزو شهدای کربلا کرد، از همان نگاه هایی که از فراز نیزه به راهب نصرانی کرد و زندگی اش را بهم ریخت.
من خیلی سعی میکنم خوب باشم، ولی خودتان میدانید یک دشمن قسم خورده دارم. شیطان در همه لباس ها خود را به من نزدیک میکند. این روزها هم بیشتر در لباس مذهب و دین سراغم می آید. در گذشته عنوان بعضی ارتباط ها"دوست دختر دوست پسر" بود، الان هم عنوان "خواهر و برادر" !
شیطان یکبار با لباس پیغمبر سراغم می آید، یکبار هم با حجاب اسلامی و روبند و دست کش!
من ز نفس خود بسی دارم گله
عاقبت ماندم عقب از قافله
من هم خوب شدن را دوست دارم، ولی سالهاست اسیر نفس اماره ی خود هستم ، و این را میدانم که تا شما یک نگاه ، از آن نگاه های اعجاز آمیز جد غریبتان به من نکنید، من همینی که مشاهده میکنید هستم. تا شما نخواهید هیچ هدایتی برای من صورت نمیگیرد.
شما را به حق مادرتان - که این روزها بسیار بسیار خوشحال هستند - قسم میدهم، یک نگاه ، فقط یک نگاه به این بنده ی روسیاه بکنید. زیرا روسیاهی من، برای شما هم بد است. چه بخواهید چه نخواهید مرا به پای شما نوشته اند. پس چه خوب است با نگاه شما و سربلندی من، مادرتان خوشحال شود و دشمنانتان مأیوس شوند.
آمدم آمدم ای بنده نواز
با تو امشب بکنم راز و نیاز
انشالله در سحر نیمه ی شعبان منتظر دست کشیدن شما به روی سر خود هستم.
پی نوشت:
مناجات یک بنده ی صالح خدا در شب نیمه شعبان
همین مطلب در حسینیه عشاق الحسین علیه السلام

شاید بعضی ها اشکال بگیرند که چرا شماها همیشه در حال گریه هستید؟
چرا در شب ولادت امام حسین (ع) گریه میکنید؟
به قول قدیمی ها : "خنده و گریه ی عشاق زجای دگرست".
داغ امام حسین (ع) داغیست، که همه گریه میکردند، نه هنگام شهادت، نه هنگام تولد، قبل از به وجود آمدن زمین و زمان ، در عرش تعزیه داری بود. بعد از به وجود آمدن کائنات، همه انبیاء - بلا استثنا- بر امام حسین (ع) گریستند.
من مادری هم سراغ دارم که جزو گریه کنندگان بود، اما نه هنگام دست و پا زدن پسرش، بلکه هنگامی که در شکمش بود و هنوز به دنیا نیامده بود ، بر غریبی پسرش گریه میکرد.
روزی رسول الله (ص) وارد خانه ی دخترش شد، دید چشمان دخترش خیس است، (پیغمبر خیلی روی حضرت زهرا (س) حساس بود، و این را همه جا بیان میکرد، چون میدانست روزی ...) ، علت گریه را جویا شد.
- حضرت زهرا (س) فرمود: این بچه ای که در شکم من است با من صحبت میکند.
- رسول الله لبخندی زد و گفت : این که بد نیست، از اعجاز خداوند است.
- حضرت زهرا (س) فرمودند: آخه امروز ، از صبح تا الان، چیزهای متفاوت از روزهای قبل میگه.
- رسول الله : چی یگه دخترم؟
- حضرت فاطمه زهرا (س) : از صبح تا الان میگه، أنا الغریب . . . أنا العطشان . . .
هر دو شروع کردند به گریه کردند.
چند ماهی گذشت . . . تا روز سوم شعبان . . .
رسول الله در حجره ایستاده بودند، منتظر . . .
صدا گریه ی بچه بلند شد. . .
رسول الله به سجده رفتند ، شروع کردند به گریه کردن. . .
رسول الله (ص) : اسماء پس حسین کجاست؟
اسماء : یا رسول الله ، اجازه دهید او را پاکیزه کنم و خدمتتان بیاورم.
رسول الله (ص) : تو او را پاکیزه میکنی ! خدا حسین مرا پاک و پاکیزه کرده.
طفل را خدمت رسول الله (ص) آوردند. طفل را به دست گرفت . . .
رسول الله شروع کرد به گریه کردن و فرمود: دشوار است بر من یا اباعبدالله .
رسول الله (ص) از سر تا پای طفل را میبوسید . . . لبان این نوزاد را میبوسید. . . بی دلیل این کارها را انجام نمیداد . . . حما چوب خیزران را میدید که بر این لبان خواهد خورد . . .
حالا چرا ما گریه نکنیم؟
رسول الله (ص) ، أمیرالمؤمنین (ع) ، حضرت زهرا (س) و ... همه گریستند، کسی از ما بحاطر گریه مان در شب ولادت ایراد نگیرد.
در هنگام ولادت امام حسین (ع) ، پیغمبر حکایت جکمه گذاشتن شمر، روی سینه ی امام حسین را در هنگام ولادت گفتند و حضرت زهرا (س) قبل از آنکه در قتلگاه ناله بزند، در مدینه ناله زد : "وای پسرم"

همین مطلب در حسینیه عشاق الحسین (ع)
و ما همان هاییم که پرچم اسلام را در آن سوی افق بر زمین خواهیم کوبید...