6. 8 آذرماه 1390 دانشجویان بسیجی دانشگاههای تهران از ساعت 15 تجمعی اعتراض آمیز به اقدامات تروریستی انگلیس، در مقابل سفارت این کشور در خیابان فردوسی برگزار کردند. بعد از اتمام سخنرانی اساتید و دانشجویان، عده ای از دانشجویان با پلیس درگیر شدند و پس از آن چند نفرشان از دیوار سفارت بالا رفتند تا پرچم انگلیس را به پایین بیاورند. بعد از چند دقیقه عده زیادی از دانشجویان با شور و حرارت انقلابی از دیوار سفارت بالا رفته و داخل سفارت شدند. بعد از چند ساعت و با اولتیماتوم نیروی انتظامی، دانشجویان از سفارت خارج شدند.
7. نگارنده در مقام ارزش گذاری حرکت دانشجویان در هشتم آذرماه نیستم؛ اما چیزی که با چشم خود دیدم حاکی از آن بود دانشجویان بسیجی -که بعدها تسخیرکنندگان نام گرفتند- با یک هدف مقدس جلو رفتند و آن پیشبرد اهداف انقلابی حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبری بود. اینکه حرکتشان درست بود یا غلط، بحث دیگری است که در این نوشتار نمیگنجد، اما با صداقت تمام به آنچه که بدان رسیده بودند، عمل کردند. در حین تسخیر و چند ساعت پس از تسخیر بیانیه ها و اعلامیه های اعلام برائت از دانشجویان بسیجی شروع شد. طبیعتا از یک سری از نهادها انتظار چنین کاری میرفت و باید هم انجام میشد. یک سری دیگر -چه اعلام برائتشان درست باشد چه اشتباه- برادری و صداقتشان برای نیروهای متعهد و ارزشی ثابت شده است. اما چیزی که اعجاب آور و بعضا باعث تأسف بود، اظهار نظر و اعلام برائت برخی افراد بود که از ابتدا انتظار آن نمیرفت، حمایت کنند، اما اصل اظهار نظرشان در این مورد هم تعجب آور بود. کسانی که سال به سال راجع به حوادث کشور صحبت نمیکنند، نشسته اند ببینند بسیجیان چه کار میکنند، تا حرکتشان را محکوم کنند. فتنه گران و افراد به اصطلاح اصلاح طلبی که اقدامات تروریستی آمریکا و اسرائیل را که ارتباطی با جناح بندی سیاسی داخل کشور ندارد و جزو منافع ملی به حساب می آید، محکوم نمیکنند، ولی حفظ منافع ملی بریتانیای کبیرشان هرگز از قلم نمی افتد. یک ماه و اندی از تسخیر سفارت انگلیس در تهران میگذرد، تعداد مصاحبه ها و مقالات را راجع به تسخیر و تعداد مصاحبه هاو بیانیه هایشان را راجع به ترور شهید مصطفی احمدی روشن در روزنامه ها، مجلات و سایتهای اصلاح طلبان قیاس کنید، طبیعتا خواهید دید که قیاس مع الفارغ است. شایان ذکر است همه این نوشتار برای یادآوری است، وگرنه روشن است جناحی که آن نامه کذایی را در سال 2003 به مقامات آمریکایی ارسال میکند و در آن رسما از حزب الله و حماس - که در صف اول نبرد با اسرائیل هستند- اعلام برائت میکند و متعهد میشود که از جریانات مذکور حمایت نکند، توقع محکومیت ترور شهید احمدی روشن و سایر اقدامات تروریستی رژیم صهیونیستی توقعی بیجاست.
این چهل روز چهل سال گذشت . . .
این مداحی را از دست ندهید: (برای شنیدن و یا دانلود روی لینک زیر کلیک کنید.)
کرب و بلا من دختری حزینه ام ... استاذنا حاج علی قربانی ... اربعین
پ . ن :
۱. از هنگامی که خبر شهادت شهید احمدی روشن را شنیدم و سپس عکسش را دیدم، مدام با خود فکر میکردم که چقدر قیافه اش آشناست. با خود میگفتم طبیعیست که همه حزب اللهی ها شبیه هم هستند؛ تا اینکه امروز حاجی گفت شهید احمدی روشن خیلی زیاد به هیئت می آمد و جزو جمعیتی بود که گوشه و کنار می آمده و میرفته است.به قول حاجی:
"خوش به حال کسی که بی صدا میاد میگیره و میره."
۲. شهادت با پیراهن مشکی عزای امام حسین (ع) یک طعم دیگری دارد. واقعا شیرین تر از این نمیشود، در ایام عزای امام حسین(ع)، با پیراهن عزا، چنین توفیقی نصیب انسان شود.
۳. بچه حزب اللهی حیف است با بیماری و تصادف و ... از این دنیا برود. باید یک کاری کنیم، که در نهایت امام حسین(ع) بخرد مارا، وگرنه ...
پیش نوشت: حجم این مصاحبه زیاد است، اما یک بار ارزش خواندن دارد. میتوان آن را به چند قسمت تقسیم کرد و هردفعه یک قسمت از آن را خواند. بهرحال از دست ندهید:
قرار گفتوگوی ما یكشنبه شب، پس از اتمام مجلس هفتگی ختم صلوات حاجآقا جاودان بود؛ مجلسی كه قدمتی 80 ساله دارد و بنیانگذار آن، آیتالله شیخ مرتضی زاهد، پدربزرگ حاجآقا بودهاند كه در آن 14000 صلوات به پیشگاه ائمهی اطهار علیهمالسلام هدیه میشود. این مجلس هفتگی در ایام فتنه با نظر حاجآقا و با نیت دفع فتنه هر روز برگزار میشد. خدمت آیتالله محمدعلی جاودان، استاد اخلاق مدرسهی علمیهی مرحوم مجتهدی رسیدیم تا دربارهی عوامل بروز لحظهنشناسی بپرسیم. ایشان در گفتار زیر به این موضوع میپردازد و نمونههایی از تاریخ را بررسی میكند.

عامل اول؛ عدم شناخت خطوط اصلی دین
اگر مردم خطوط اصلی دین خود را درست بشناسند، در لحظات حساس گمراه نمیشوند. تلاش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمهی اطهار علیهمالسلام این بود كه با رفتار و گفتارشان این خطوط اصلی را به مردم یاد بدهند. آنها میكوشیدند كه با سخنان خود و با كارهایی كه تكرار میكردند، خطوط اصلی را به مردم نشان بدهند تا مردم هرگز اسیر سیاستبازیها نشوند. ایشان در راه آموختن این خطوط اصلی هیچ كوتاهی نكردند و به أحسن وجه این كار را انجام دادند. خود ایشان نیز بسیار جدی و پیش از همه به این اصول عمل میكردند.
حال سؤال این است كه پس چرا با این همه تلاش پیامبر و خاندانش علیهمالسلام، باز هم عدهای گمراه میشدند؟ زیرا اگر آن مردمی را كه سطح فهمشان به اندازهای نیست كه بتوانند مسائل را تشخیص دهند، كنار بگذاریم، عدهای هم بودند كه اصلاً نمیخواستند حقیقت مسائل را بفهمند وگرنه خطوط اصلی كاملاً روشن و شفاف و تبیینشده بوده و هست. بنابراین شناخت خطوط اصلی دین، عامل اول تصمیمگیری درست در لحظات حساس است.
عامل دوم؛ گناه
عامل دوم كه در تصمیمگیری افراد در برهههای حساس زندگی مؤثر است، گذشته و پیشینهی فكری و رفتاری آنها است. خداوند متعال در قرآن كریم برخی از لغزشها را به گناهان گذشتهی افراد نسبت میدهد: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْاْ مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُواْ»1 یعنی اگر انسان تا جایی كه میتواند، در رفتارهای معمولی زندگی خود درست عمل كند و سعی كند كوتاهی یا اشتباهی نداشته باشد، خداوند متعال هم در روزهای بزرگ بحران كه ممكن است خیلیها بلغزند، او را كمك میكند و از لغزشها حفظ میكند و درهای بسته را به روی او میگشاید. این قانون الهی است كه كسانی كه گذشتهی بدی ندارند و در زندگی معمولی خود تقصیر و كوتاهی ندارند، مورد نصرت خداوند قرار میگیرند. پیام این آیهی شریفه این است كه شما یك كارهای واجبی را در روزهای معمولی زندگیتان نمیكردید و وظیفهتان را درست عمل نمیكردید، ناگزیر امروز كه روز بحران و سختی است، میلغزید و آن مدد الهی به سمت شما نمیآید.
بنابراین وقتی مردمی خطوط اصلی دین را خوب شناخته باشند و در زندگی روزمرهشان درست عمل كنند و كوتاهی نكنند، در مواقع حساس هم درست عمل میكنند. قانون الهی این است كه یاری خداوند شامل حال اینها بشود. اما اگر مردمی در شناخت خطوط اصلی دین دچار مشكل شدند، میلغزند.
عامل سوم؛ خودبینی بهجای خدابینی
مسئلهی دیگری كه باعث میشود برخی افراد بلغزند و از مسیر صحیح منحرف شوند، مشكلات شخصیتی و شخصی این افراد است. مثلاً فردی به خودش خیلی اعتقاد دارد و فكر كند بهترین فرد برای فلان كار است؛ به گذشتهی خود غره شود و فكر و طرح خود را بهترین بداند. این فرد دیگر تحت هیچ شرایطی نمیتواند طرحهای دیگران را بپذیرد یا زیر بار حرف دیگری برود. بنابراین همه چیز را با پیششرطهای خودش بررسی میكند. شما میبینید كه در فرهنگ غربی به افراد یاد میدهند كه اتكا و اعتماد افراد فقط به خودشان باشد. در فرهنگ اسلامی اما چنین چیزی وجود ندارد. كسی كه این باور غربی را پذیرفت، قطعاً در معرض لغزش است؛ حتی اگر مسلمان باشد و ظاهراً هم متشرع باشد.
اما كسانی كه فقط اسلامی میاندیشند و در گذشته هم از گناهان پرهیز میكردند و به اوامر الهی عمل مینمودند، در بحران حوادث هم نمیلغزند. عموم مردمی كه نه مشكل فكری دارند و نه مشكل عملی و رفتاری، یعنی اصول را خوب فهمیدهاند و مشكلات شخصیتی هم ندارند، اینها خودبهخود از نخبگانی كه میلغزند جدا میشوند و نخبگان نجاتیافته هم در كنار این گروه قرار میگیرند. بنابراین هم مردم و هم نخبگان در این گونه حوادث دو دسته میشوند. شما میتوانید نمونههایی از این حوادث را در تاریخ صدر اسلام، تاریخ مشروطه و تاریخ انقلاب اسلامی هم مشاهده كنید.
حكومت قبیله به جای حكومت اسلام
در صدر اسلام میبینید كه هم مردم و هم نخبگان در مسئلهی جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم كوتاهی بسیار بزرگی كردند. چطور شد كه حوادث به این روشنی را ندیدند و نفهمیدند؟ چطور شد كه خط اصلی را گم كردند؟ با آن كه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چندین بار و در مواقع مختلفی جانشین خود را مشخص كرده بودند و بسیاری از آنان در ماجرای غدیر خم هم حضور داشتند، اما پس از رحلت ایشان باز عدهای به انتخاب شخصی خودشان روی آوردند. نخبگان خط اصلی را نشناختند و مردم هم سكوت كردند. اصلاً پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردم دوباره به زندگی و آیین قبیلهای عرب جاهلی پیش از اسلام برگشتند.
تا پیش از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، اسلام حاكم بود، اما به محض آنكه چشمان مبارك ایشان بسته شد، قبیله به جای اسلام حاكم شد. به جای اینكه شعار اسلام سر بدهند، شعار قبیله سر دادند و مسلمان بودن در عرب بودن منحصر شد. حال آنكه در اسلام، عرب و عجم معنی ندارد. از این پس همچنان نماز میخواندند، جماعت داشتند، روزه میگرفتند، نوافل را هم به جا میآوردند، اما شعارشان دیگر شعار اسلام نبود و تغییر كرده بودند. در چنین پرتگاهی، معاویه بر مسند قدرت نشست و بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قریش به قدرت رسید و سلطنت را در دست گرفت؛ البته جز در آن چهار سالی كه امیرالمؤمنین علیهالسلام شعار اسلام را زنده كرد و حكومت را به اسلام برگرداند.
تاریخ این گونه است. آنها كه در صدر تاریخ قرار میگیرند، اگر بلغزند، همهی تاریخ میلغزد و اگر نلغزند، همهی تاریخ درست عمل میكند. یعنی بار همهی تاریخ روی دوش اینها است. رسول گرامی اسلام میفرمایند: «مَنْ سَنَّ فِی الإسلام سُنَّةً حَسَنَةً فَعُمِلَ بِها بعْدَهُ كُتِب لَه مثْلُ أَجْر مَن عَمِلَ بِهَا وَ لا يَنْقُصُ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْءٌ، و مَنْ سَنَّ فِی الإسلام سُنَّةً سَيِّئَةً فَعُمِلَ بِهَا بَعْدَهُ كُتِبَ عَلَيْهِ مِثْلُ وزر مَن عَمِلَ بِهَا و لا يَنْقُصُ مِن أَوْزَارهِمْ شَيْءٌ»2 بار این افراد خیلی سنگین میشود.
برای غنیمت نمیجنگیم!
در آن چهار سالی هم كه حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام عهدهدار امر حكومت شده بودند، افكار مردم در طول 25 سال پیش از آن تغییر كرده بود و با ایشان همراه نبود. مردمی كه 25 سال در حكومت دینی زندگی كرده بودند، از تربیت پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاصله گرفته بودند. تا قبل از اسلام، مردان جنگی وقتی به میدان میرفتند و در جنگ پیروز میشدند، به تمام مایملك و متعلقات بازنده حمله میكردند و این حق را برای خود قائل بودند كه تمام داراییهای او را تصاحب كنند. در گذشته این طور بود كه هر وقت به جنگ میرفتند، غارت هم میكردند و این خُلق عرب بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم این خُلق عرب را كنترل كرد.
در جنگ بدر، وقتی جنگ تمام شد، عدهای رفتند سراغ غارت، عدهای رفتند سراغ اسیر گرفتن، عدهای هم مشغول حفاظت از خیمهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند. جنگ كه تمام شد و همه به اردوگاه برگشتند، بین اصحاب بر سر تقسیم غنائم بحث بالا گرفت. عدهای گفتند ما غنیمت گرفتیم و غنائم برای ما است، آنها كه دشمن را تعقیب كرده بودند و اسیر گرفته بودند، گفتند مگر دست ما كوتاه بود كه غنیمت بگیریم، عدهای هم گفتند ما از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حفاظت میكردیم وگرنه ما هم میتوانستیم غنیمت بگیریم. در تاریخ هست كه یكی از اصحاب گفت «و سائت اخلاقنا» یعنی اوقاتمان در این درگیری تلخ شد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه اوضاع را اینگونه دیدند، دستور دادند كه همهی غنائم را بگذارید و بروید؛ هركس حتی اگر سوزنی برداشته، باید برگرداند وگرنه با همان متاع در جنهم خواهد رفت.
همهی اصحاب اجناس را برگرداندند. حضرت برخورد جدی و سختی كردند و فرمودند كه ما برای غنیمت نمیجنگیم؛ ما برای اعتلای كلمهی «الله» میجنگیم. «كلمة الله هی العلیا»3 حالا اگر در میان جنگ غنیمتی نصیبتان شد، آن را تقسیم كنید، اما فكر نكنید كه برای شما است؛ همهی آن برای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. لذا یكپنجم غنائم بدر را خودشان برداشتند و مابقی را میان مردان جنگی تقسیم كردند؛ چه آنها كه در جنگ شركت كرده بودند و چه آنها كه در جنگ نبودند. بعضیها میخواستند اعتراض كنند كه چرا كسانی كه در جنگ نبودند باید سهم ببرند، اما غنائم طبق ضوابط پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تقسیم شد و اختیار با ایشان بود.
علی برای آنها خستهكننده بود!
به محض رحلت پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم، تربیت قبیلگی بازگشت. وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به خلافت رسیدند، كوشیدند كه این رویهها را به حالت قبلی یعنی به منش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بازگرداندند. وقتی ایشان به همراه این مردم به جنگ جمل میرفتند، حضرت فرمودند: شما میتوانید آنچه را كه در لشكرگاه دشمن است، به عنوان غنیمت بردارید. گفتند آقا به ما اجازه بدهید كه بعد از جنگ به بصره برویم و اموال و زنان و فرزندان اینها را هم به عنوان غنیمت برداریم. حضرت مخالفت كردند و فرمودند: این مرد كه شما او را كشتید، مسلمان بود و طبق ضوابط شرع با همسرش ازدواج كرده بود و شما نمیتوانید به اموال و زنان و فرزندان آنها دستدرازی كنید. مگر اینكه كسی بخواهد طبق ضوابط اسلام با همسر او ازدواج كند كه مراحل خودش را باید طی كند.
حضرت میخواستند قانون اسلام را اجرا كنند، اما اینها به آن تمایل نداشتند. حضرت در جنگ جمل فرموده بودند كه اگر دیدید كسی فرار میكند، او را رها كنید و اگر دیدید كسی مجروح شده است، حق كشتن او را ندارید، بلكه باید اسیر و مداوا شود. قانون اسلام این است كه برخورد با مسلمانان در جنگ با برخورد با كفار متفاوت است، در حالی كه تا پیش از آن در جنگها با مسلمانان هم مانند كفار برخورد میشد.
همهی اینگونه برخوردهای امیرالمؤمنین علیهالسلام مردم كوفه و شركتكنندگان در جنگها را خسته كرد. اینها به جنگ میآمدند تا غنیمتی نصیبشان بشود. میگفتند زخمی میشویم، ولی چیزی گیرمان میآید، اما چیزی نصیبشان نمیشد. حضرت فرمودند: اگر در مسیر حق پافشاری كنید، به عدالت میرسید و همهچیز خواهید یافت؛ اما یك جنگ، دو جنگ، سه جنگ و دیگر خسته شدند. دیگر امیرالمؤمنین علیهالسلام برایشان خستهكننده شد. آماده بودند كه با هر در باغ سبزی كه میبینند، از حضرت جدا شوند. لذا اینچنین بود كه سلطنت 700 سالهی قریش با شعار قبیله محقق شد.
پیشوایانی كه دلباختهی اسلام نبودند
یك نمونهی دیگر از عدم توجه به خطوط اصلی دین را در مشروطه میبینیم. قبل از آن كه بحث مشروطهخواهی دربگیرد، پشتوانههای فكری آن مهیا شد. مدتهای مدیدی روشنفكران كار كردند، كتابها نوشتند، كتابها به ایران آمد، خوانده شد و مقبول افتاد. مثلاً كتاب «مسالكالمحسنین» كه به ایران آمد، هر باسوادی كه آن را خواند، محتوایش را پسندید. چرا پسندیدند؟ چون حرف جدیدی بود و با حرفهای زیبا همه را دلباختهی خود كرده بود. به این ترتیب مجموعهی اهل فكر از دست رفته بود. آن وقت پیشوایان ما چه كسانی بودند؟ همین اهل فكر. چرا اینها كه اینطور دلباختهی یك حرف زیبا شده بودند، پیشوای ما شدند؟ پاسخ این سؤال به خاطر یك مشكل است كه در عموم مردم و در جامعه وجود دارد؛ اینكه هر كسی بیشتر داد بزند و با حرارت بیشتری سخن بگوید و حرفهای زیباتری بزند، سخن او را میپذیرند. این یك مشكل جامعهشناختی و روانشناختی جمعی است. هر كسی كه بهتر بتواند وعدهی رسیدگی به مشكلات مردم را بدهد، حرف او در جامعه مقبول میافتد. همین جامعه هم اگر این مسئله را تجربه كرده بود، به این اشتباه نمیافتاد.
وقتی كه عدهای شعار میدهند «زندهباد اسلام و آزادی!» چرا این دو را جدا از هم میگویند؟ در نظر اینها آن آزادی در اسلام وجود نداشت، پس باید از بیرون وارد میشد. این نكته نشان میدهد كه چهارچوب فكری اینها دستكاری شده بود و آزادی از خارج تفكر اسلامی وارد فكر این افراد شده بود. در حالی كه پیش از آن فقط اسلام را میخواستند، زیرا میدانستند كه همه چیز در اسلام هست و اسلام عین عدل است. شعار اوایل مشروطه این بود كه ما عدالتخانه میخواهیم؛ عدالتخانه در چهارچوب اسلام بود، اما آن آزادی كه آنها میخواستند، از اسلام برنخاسته بود. كسی كه فكر و مبنای شناختش به چنین مسائلی آلوده شود، بالاخره در یك جایی میلغزد.
سه ماه مانده به انتخابات
نمونهی سوم ما به ایران معاصر و پس از انقلاب برمیگردد. ملت ایران در این دوره به یك تجربهی ارزشمند دست یافتند. ماجرای ریاستجمهوری بنیصدر تجربهای بسیار ارزشمند برای مردم ایران بود. بنیصدر كسی بود كه خیلی خوب حرف میزد، حرفهای خوبی هم میزد، حرفهایی كه مشكلات مردم را حل میكرد. به همین خاطر جمعیت زیادی از مردم با او همراه شدند. آنها البته صورت ظاهر او را دیدند و اطراف او جمع شدند و اگر واقعیت او را میدانستند، با او همراه نمیشدند. یعنی مردم هم به آن پختگی اجتماعی لازم نرسیده بودند.
مردم ما امام رحمهالله را پذیرفته بودند، اما او را تجربه نكرده بودند و ایشان را تنها از دور دیده بودند. مردم میدانستند كه امام تازه به ایران آمده و حرفهای خوبی هم میزند و در حرفهایش عشق و علاقه به خدا و مردم هم هست، لذا به ایشان اعتماد كرده بودند. خب در كنار ایشان نیز كسی را دیدند كه او هم حرفهای قشنگی میزد و به نظرشان رسید كه یك كمی هم شبیه امام رحمهالله است و اتفاقاً در كنار امام رحمهالله عكس هم داشت. لذا به او هم اعتماد كردند.
اما تنها خواص انقلاب بودند كه امام رحمهالله را تجربه كرده بودند و تجربهی زندگی شبانهروزی با امام رحمهالله را داشتند و شیفتهی او بودند. نمونهی آنها استاد مطهری بود كه در خانهی امام رحمهالله رفتوآمد داشت و بیست سال با ایشان زندگی كرده بود و یكصد بزرگ دیگر را هم دیده بود و آنها را هم تجربه كرده بود و بین آنها و امام رحمهالله مقایسه كرده بود و میدانست كه امام رحمهالله چه منزلتی دارد. مرحوم استاد مطهری امام رحمهالله را خوب میشناخت و خواص انقلاب اینگونه بودند، اما مردم این تجربه و شناخت را نسبت به امام رحمهالله نداشتند، بنابراین ممكن بود اشتباه كنند. آن روزها بر ما خیلی سخت میگذشت. در سه چهار ماه پیش از انتخابات ریاستجمهوری اول، انگار كه ما داشتیم پرپر میزدیم. من حتی با دوستان نزدیك خودم كه با ایشان رفتوآمد داشتم و با هم به مسجد میرفتیم و آنها هم به من علاقهمند بودند، نمیتوانستم حرف بزنم. لذا حرفها را در گلویمان ریخته بودیم و پرپر میزدیم.
چرا عموم مردم در فتنهی 88 نلغزیدند؟
اما تمام این ماجرا و ریاستجمهوری بنیصدر برای مردم تجربه آورد و مردم را پخته كرد. حضور مردمی امروز در راهپیماییها صدهزار برابر حضور مردمی آن روز قیمت دارد، چون مردمی كه امروز به صحنه میآیند، خیلی خوب میفهمند كه این حضورشان چه بركات و چه اهمیتی دارد و تا آخر هم پای انقلاب ایستادهاند. حتی بسیاری از این افراد با یك مشكلات اجرایی هم روبهرو هستند، اما این نارضایتیها مانع از حضور آنان در حمایت از انقلاب نمیشود و این به خاطر بصیرتی است كه در طول زمان برای اینها حاصل شده است.
از طرف دیگر، در طول مدت پس از پیروزی انقلاب، مردم خطوط اصلی را بهخوبی فهم كردهاند. امام رحمهالله حدود ده سال برای مردم حرف زدند و اصولی را مدام برای مردم تكرار كردند. مثلاً یك خط كلی به مردم دادند كه «اگر دیدید دشمن از یك كسی خیلی تعریف كرد، به او شك كنید و اگر یك نفر را تكذیب كرد، به او معتقد شوید.» این برای مردم یك اصل شد. اگر ما همین اصل را در اتفاقات اخیر كشورمان معیار قرار دهیم، خیلی مسائل برای ما روشن میشود. تجارب درازمدت مردم در گذشتهی انقلاب، مجموع این اصول را در اذهان مردم شكل داد. مردم به دنبال چه بودند؟ میخواستند كشورشان اسلامی باشد. چطور شد كه پایشان در این حوادث اخیر نلغزید؟ چون مشكل اعتقادی و فكری نداشتند، گذشتهی بدی هم نداشتند، اصول را هم خوب فهمیده بودند و در طول زمان با تجارب درستی بسیاری از آنها را آزموده بودند؛ مانند كسی كه یك بار دستش سوخته است و جلوگیری میكند از اینكه این اتفاق دوباره بیفتد. بنابراین مردم بصیرت پیدا كرده بودند و دوباره اشتباه نكردند.
پ . ن:
1. خدا انشالله سایه ایشان را بر سرمان مستدام بگرداند.
2. امشب خدا توفیق داد خدمت آیت الله حسینی زابلی (حفظه الله) بودم، یک بنده خدایی پرسید: میگویند برای باز شدن بخت دختر خانمها، باید در روز فلان تعداد ذکر یا لطیف گفت، اگر آقا پسرها بخواهند بختشان باز شود چه باید بکنند؟" ایشان به شوخی فرمودند: به همان تعداد بگویید یا خشن ...
اکنون که همگی دوستان در فضای خاطره گویی از حاج بخشی هستند، حقیر نیز سعی کردم از قافله راویان عقب نمانده و خاطره اولین دیدارم با حاج بخشی را بنگاشم:
![]()
(حاجی بخشی و دبیرشورای امنیت دکتر سعید جلیلی)
منزلمان شهرری بود. حدودا 12سال سن داشتم که برای اولین بار بدون خانواده به همراه یکی از دوستانم، دو نفری و از شهرری به خیابان انقلاب و محل نماز جمعه رفتیم. از در دانشگاه تهران وارد شده و به سمت زمین چمن و محل اصلی اقامه نماز روانه شدیم. تقریبا اواسط خطبه اول بود. خطیب نماز جمعه آن هفته آقای هاشمی بود و مثل اینکه هنگامی که ایشان خطیب بودند، در تفتیش افراد دقت بیشتری به عمل می آمد. ما در صف تفتیش بودیم، که دیدیم صدای داد و بیداد می آید. من هم که جولان! رفتم جلو ببینم چه خبر است. دیدم یک پیرمرد با لباس پلنگی به همراه یک اسلحه میخواهد وارد زمین چمن شود، مسئولان نماز جمعه ایرادی نگرفتند، اما مثل اینکه محافظان آقای هاشمی اجازه ورود نمیدادند. بعد دوستم که در صف مانده بود تا نوبتمان از دست نرود،پرسید: چه شده بود؟ گفتم: یک پیرمرد دیوانه است...بنده خدا را اذیت کردند، داد میزند.

(بوسه زدن حاج سعید قاسمی عزیز بر پای حاجی بخشی)
بعد از نماز جمعه دیدیم نخیر! آن پیرمرد، کم الکی نیست. به هنگام خروج از دانشگاه تهران و در طول مسیر، مدام صلوات های بلند میفرستاد. شادی روح امام/شادی روح شهدا/سلامتی رهبر ... همه به او سلام میکردند. از یک جوان که به او سلام کرده بود، پرسیدم: این حاجی کیه؟ ... : بهش میگن حاجی بخشی، از قدیمی های جنگِ. مدام میگفت:"ماشالله...حزب الله"(شعاری که خیلی دوست داشتنی است). تا همین امروز هم نمیدانستم اسمشان ذبیح الله است.

(این خانمی که در عکس هستند، نمیدانم اسمشان چیست، اما ورژن زن حاجی بخشی هستند.)
دفعات بعد که رفتیم نماز جمعه، دیدم آن حرفی که ابتدا زدم:"آن پیر مرد دیوانه است"، بهترین تعبیر برای وصف اوست. در عرف امروز ِ امُ القرای اسلام، هرکس دم از شهدا و شهادت به معنای حقیقی اش بزند، دیوانه است. این راهیان نور و ... خیلی خوب است، اما بازهم به درد یک همچنین دیوانگانی نمیخورد. چرا که ... ... ....
خیلی از جانبازان و رزمندگان را میشناسم که از وقتی کاروانهای راهیان نور، با این وضعیت و این تعداد کثیر به آنجا میروند، حاضر نشدند یک لحظه هم به آنجا بروند، و یا در ایامی که اینان هستند به آنجا بروند. نه اینکه کسانی که میروند آدم های بدی باشند، بلکه به این دلیل که عاقل اند و هنوز برای عاشق شدنشان خیلی راه است.
یک بنده خدایی را میشناختم، به نام حسن. فرزند شهید بود. چند سال پیش که گناهان کمتری داشتم و توفیق حاصل میشد زیاد به بهشت زهرا(س) می رفتم، در هر موقع از هفته و روز که می رفتم، یک دفعه حسن را میدیدم که در بین قبور شهدا راه میرود و نوحه میخواند. یک هیئت داشتند، خودش مداح بود، صاحب خانه و یکی از دوستانش که مانند خودش دیوانه بود، سینه میزدند؛ یعنی سه نفر! و چه چیزها که از همین مجلس 3-4نفره شان نقل نکرده اند...
و من و تو چه میفهمیم اینها چه میگویند، چه میکنند، دغدغه شان چیست و ...؟ اصلا همان بهتر هم که ندانیم چه خبر است، و قطعا هم نمیدانیم، چرا که اگر می دانستیم، خود نیز به این دیوانگی مبتلا میشدیم. مگر حاجی بخشی و حسن و امثالهم نظریات ماکس وبر و کارل مارکس را بلد بودند؟ مگر فرق بین سنت و مدرنیته را درک میکردند؟ نه، قطعا درک نکردند و اصلا نتوانستند بکنند. اما از هزارتا دانشجو بیشتر حقیقت را فهمیدند و بیشتر بصیرت داشتند، چرا که دیوانه اند دوست عزیز. هیچ تعلقی به این دنیا ندارند. با ظاهری بهم ریخته هستند که من و تو میگوییم، چقدر بد است که مؤمن آراسته نباشد! باید لباس های اتو زده به تن کنیم. لباسمان نباید خاکی شود. یک همچنین آدمهایی قطعا نمیتوانند انسانهای خاکی را بفهمند.
جوان امروزی ای که همه همّ و غمش این است که بتواند به زور مدرک بگیرد تا یک جایی استخدام شود، تمام سختی ها را تحمل میکند تا یک خانه بخرد و ازدواج کند و زندگی اش را روز به روز بهتر کند، قطعا نمیفهمد امثال حاج بخشی که تمام زندگی و زن و بچه شان را وقف انقلاب کردند، چه کسانی بودند...
به قول استاد حاج سعید قاسمی: عزیزم تو برو همون خزعبلاتت رو بخون، کاری به این کارا نداشته باش.
مرتبط:
- الان شهدا و جنگ و مناطق جنگی هم یک بازی جدیدی شده برای یک قشر خاص...خواهشم از این دوستان این است که شهدا را صرفا با گریه و ... یاد نکنند، فضای جبهه ها را با نعره های حاج بخشی هم یاد کنند که هنوز هم یادش اطمینان به قلوب مادر شهدا میداد.
- مجانین را دریابید. به خدا یک روزی خواهد رسید که آرزو میکنیم یک نفر از آنها زنده باشد تا بتوانیم فقط چند دقیقه با او صحبت کنیم. حاج منصور ارضی، سعید قاسمی، حسین یکتا، حسین الله کرم، حسین سازور، حاج فرج الله مرادی، اسماعیل کوثری و بقیه کسانی که خود بهتر از بنده میشناسید. این افراد را از دست ندهیم...
- کوی او
یک پرونده مختصر و مفید راجع به حاجی بخشی
پ . ن:
1. باید دست وحید جلیلی عزیز را بوسید که جشنواره عمار را با این عظمت و شکوه برگزار کرد. با ایجاد این جشنواره ای که یک نسل جدیدی از سینماگران وارد میدان میشوند، نمیدانم چه ثواب عظیمی برای این کارِ آقا وحید نوشته میشود. هنیئاً لَه. همینطور همکاران محترم ایشان، علی الخصوص برادر عزیز و دوست داشتنی، محمد حسین بدری ؛ اینها واقعا انسان هایی هستند، توانا و گمنام که با گمنامی خود حال میکنند.
* * *
ذات هستی دم چو بر آدم دمید ... گوش آدم صوت یـازهـرا شنید
"یکی از خطرها این است که در عمل زدگی غرق بشویم و از آن ارتباط قلبی خودمان غافل بمانیم."
مقام معظم رهبری ۰۴/۰۶/۱۳۸۶
تا سخن از عمل زدگی به میان می آید، شاید بعضی در ذهنشان به یک کارگر خطور کند که بیش از حد مشغول کار است، یک کارمند بانک، و یا یک بازاری. اما کمتر کسی به ذهنش میرسد در جهاد فی سبیل الله هم ممکن است به عمل زدگی مبتلا شویم. مجاهد با خود میگوید کاری که من میکنم، عین ارتباط قلبی با خداست. به همین جهت است که تخت گاز جلو میرود و اصلا نگران انحراف و ... نیست، چرا که مطمئن است ارتباط قلبی با خدا و امام زمان(عج) دارد و در راهشان قدم بر میدارد.
یک واقعیت تأسف باری که با آن مواجه هستیم، این است که بعضی اوقات پیش می آید، آنقدر مشغول جهاد فی سبیل الله می شویم، از معنویت و ارتباط قلبی با خدا غافل میشویم! حضرت امام حسین(ع) در وسط جنگ سخت نماز را اقامه کردند، در راه نماز اول وقت، شهید هم دادند، اما نماز را اقامه کردند که به همه بفهمانند نماز اول وقت بر جهاد هم اولیت دارد. اما هستند تعداد انگشت شماری، که نمازهایشان را به تأخیر می اندازند، بخاطر جنگ نرم! و باعث تأسف است که همه این کارها را با نیت خیر انجام میدهند، یعنی فکر میکنند بهترین کار را انجام میدهند. بعضی از دوستان با نیت خیر و جهاد فی سبیل الله آنقدر رسانه های ضد انقلاب را رصد میکنند، که خیلی اصالتهای خودمان را فراموش میکنند. به قولی، از آن طرف بوم می افتند. همه ما جوانترهایی که توفیق نداشتیم زودتر به دنیا بیاییم و در جنگ شرکت کنیم، از بزرگترهایمان میشنویم، که نقل میکنند: در شب عملیات همه رزمنده ها سینه میزدند، دعا میخواندند، مناجات میکردند، به حضرت زهراء(س) توسل میکردند، بر روی پیراهن هایشان می نوشتند میروم تا انتقام سیلی زهراء بگیرم... و این کارهایشان منحصر به شب عملیات و مواقع حساس نمیشد، بلکه در طول سال، چه در منطقه بودند و چه در خانه، این بساطشان پهن بود و مدام مشغول این کارها بودند. یکی از اساتید عزیز ما میگفت:"زمان جنگ در منطقه آناهیتا بودیم. ما در خوابگاه بودیم و حسینیه از خوابگاه فاصله داشت. نصف شب از صدای گریه و مناجات رزمندگانی که در حسینیه بودند، بچه های خوابگاه هم بیدار میشدند." معارف ما همین هاست. همین هاست که ما را از فتنه ها نجات میدهد. ما همه تلاشمان برای این است که زمینه ساز ظهور فردی باشیم که وقتی ظهور کرد تکیه بر دیوار کعبه میزند، در معرفی خود میگوید:"أَلا یا أهْلَ الْعالَمِ اِنَّ جَدّیَ الْحُسَیْن قَتَلوهُ عَطْشاناً ... ای مردم، من پسر حسین هستم که بین دو نهر آب با لب تشنه او را کشتند." کسی که ما برای آمدنش شب و روز کار میکنیم، در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید:"لأَندُبَنَّكَ صَباحاً و مَساءً و لأَبكِيَنَّ عَلَيكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً. شب و روز بر تو گریه میکنم و اگر اشک چشمم خشک شود، خون برایت گریه میکنم."
اما متأسفانه بعضی از افراد با ظاهری ولایی و موجه و متأسفانه باز هم با نیت خیر، شعائر حسینی که اصلی ترین محور قیام امام زمان(عج) است را دوری از جهاد فی سبیل الله میدانند. بارها و بارها شاهد بوده و هستیم توجهی به شهادت بعضی از معصومین(ع) و همینطور امام زادگان عظیم الشأن(ع) نمیشود. نهایت تلاشی که میکنند این است که دو روز تاسوعا و عاشورا یک مختصری عزاداری بکنند و والسلام، به خیال خود تمامی دین خود را ادا کرده اند.
۵ صفر سالروز شهادت حضرت فاطمه بنت الحسین، رقیّه(س) است. متأسفانه شاهدیم آنقدری که دم از عمار زدند، ذره ای نام این حضرت نیامد. جسته و گریخته در جشن هایی که به مناسبت عمار و ۹ دی و ... گرفته میشد، با کمال تأسف دیدیم که افرادی با ظاهری خیلی موجه، کف و سوت میزنند و خوشحالی میکنند به مناسبت ۹ دی و خوار شدن فتنه گران؛ نمیدانند که خود نیز با این کارشان خود را خوار و ذلیل میکنند.
نگارنده در شب شهادت حضرت رقیّه (س) به یکی از عمارها اعتراض کردم که چرا در این شب دست میزنید و شادی میکنید؟ مراسم جشن گرفته اید، مهم نیست، لا اقل حرمت نگه می داشتید و دست نمیزدید. در جواب گفت:"کی؟ حضرت رقیه ؟؟" خندید و رفت... و این بزرگترین ضلالت است که از نور امام حسین(ع) دور شویم. چرا که اگر نور ایشان نباشد قطعا و حتما صراط مستقیمی که به اسلام ناب منتها میشود را گم کرده، و به اسلامی بدون محتوا و معنویت خواهیم رسید.
حضرت امام خمينی (قدس الله تربته) :
«هر مكتبي، تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه كُن نباشد،... حفظ نمی شود.»
صحیفه نور، ج 8،ص 70
مرتبط :
پ . ن:
۱. دل سنگ آب شد از گریه تو گریه مکن ... عمه بی تاب شد از گریه تو گریه مکن/
شادی روح شهید مسعود گودرزی صلوات
۲. تا وقتی حاکم علی است، راهپیمایی ما همه حکومتی است.
۳. همانگونه که قرار شد با مهدی در مرکز کار کنیم و میکنیم، در کده هم وظیفه همه ماست که با مهدی کار کنیم و میکنیم، انشالله که فرمانده بعدی ما حضرت مهدی(ع) باشد.
و ما همان هاییم که پرچم اسلام را در آن سوی افق بر زمین خواهیم کوبید...