اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8
یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آنطور که خودش میگفت، از خانوادهای پولدار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی میکرد و با ناخنهای بلند لاکزده میآمد و ما را پانسمان میکرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروحها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برایشان کار میکرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هماتاقی شیرازی من لگن میآورد و پس از دستشویی، بدن او را میشست و تر و خشک میکرد.

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... اینجا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آنجا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاقشان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست میگفت. بدجوری چندشم شد. آنقدر هورت میکشیدند و شلپ و شولوپ میکردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقهی بسیار، به بعضی از آنها که دستشان هم مجروح بود، غذا میداد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهانشان میریخت.
یکی از روزها، محسن - از بچههای تند و مقدسمآب محلمان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوشتیپ! هم داشت دست من را پانسمان میکرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- میبخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که میخواست به چهرهی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچهها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافهای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا اینجوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافهشو نمیبینی؟ فکر میکنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار اینجا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفتهان داغون شدهان که این آشغال اینجوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت میکرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آنقدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هرطوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که بهم میگه آخه دختر، تو مگه دیوونهای که با این سن و سال و این تیپت، میری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگترن، تر و خشک میکنی و زیرشون لگن میذاری و میشوریشون؟ بخشهای دیگه التماسم میکنند که من برم اونجاها، ولی من گفتم که فقط و فقط میخوام در اینجا خدمت کنم. من اینجا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمیکنم. من افتخار میکنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاکترین آدمای روی زمین هستند ... اونوقت رفیق شما با من اونجوری برخورد میکنه. مگه من بهش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟
هرطوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعهی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم میزدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوشتیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش میدادند و زارزار گریه میکردند.
یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهرهاش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچهی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف میزد. وقتی او داشت دست من را پانسمان میکرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاهسوخته فامیلتونه؟
که جا خورد، ولی چون میدانست شوخی میکنم، خندید و گفت:
- نهخیر ... ولی خیلی بهم نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافهی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچهی آبادانه، ولی اینجا بستری بود. اینجا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی بهش میرسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم میگفت که این با این قیافهی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضیشون کردم و حالا نامزد کردیم.
من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاهسوخته شدی؟
که اینبار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ها ... اون از هر خوشگلی خوشگلتره.
رمضان ۱۳۸۹ در چند خط / از ابتدا تا انتها . . .
نکات ستاره دار هر شب بود.
روز اول/ روزه/ گرما/افطار/میدان سپاه*/امیر حسین*/عشاق)/حاج قربان*/دعای افتتاح/وحید یامین پور/ارک/حسین الله کرم+محسن رضایی!/ساندویچی/آب میوه*/سحری/ خواب تا لنگ ظهر/ وحید اشتری/ حسین قدیانی*/ فلافل***/بلال/غیبت کردن/جنبش عدالت خواه/دکتر ترکش دوز/ افطاری و شام/ فقط نون پنیر!/ رسیدن محضر آیت الله جاودان/عرض ادب و ارادت/ امین فرج اللهی/ محسن انصاری/ کنفرانس اینترنتی هیئت عشاق/ ضیافت اندیشه/ دانشگاه تهران/ نشریه پاتوق/ جناب صفایی/ بی خوابی شدید/ عباس شریعتمداری/ کمک به مستضعفین/ علی شاطری/ افطاری وبلاگ نویسان کار درست و حسابی(مثل خودم)/ محمد صالح مفتاح/ حجت الاسلام زائری/ دژاکام/ بیت رهبری/ سجاد صاحب ال فصول/ نماز پشت حضرت آقا/ خانه خالی/ امیر حسین/ افطاری/ فرج/وحید/خوش-پیچ/ حاج رضا پور احمد/ جواد پور احمد/ امیر عبداللهی/ مهدی دانشمند/ شب قدر/ امیر حسین طهرانی/ امیر خوش صحبتان/ روضه سنگین/ بازهم محسن رضایی/عشاق/میدان توپخانه/موتور وحید/ سویچ-پیچ/دو الی سه ساعت خنده شدید/ رفتن به کربلا/ روزه خواری در خیابانهای کربلا . . . .
پی نوشت:
۱-یک روز یک قزوینی به تهران می آید، دو تهرانی وی را سر کار میگذارند. (هاهاهاها)
۲-چند شب پیش یکی از دوستان قدیم را دیدم که پارسال ازدواج کرده بود، کلی به وی تبریک گفتم و معذرت خواهی کردم بابت اینکه نتوانسته بودم به مراسم عروسی بروم، بعد از پیاده شدنش برادرم به من گفت وی دو ماه بعد از عروسی طلاق گرفته است. ![]()
۳- ببخشید این روزها نمیتوانم یک مطلب درست و حسابی بنویسم، البته در گذشته هم چیز درست حسابی ننوشتم، بهر حال به بزرگی خود ببخشید.
دوستانی که باید داشته باشند دارند!
رمز مطلب همان رمز قبلیست!
ادامه مطلب، در ادامه مطلب!
علی اکبر جوانفکر در جدیدترین مطلب وبلاگ شخصی خود که در تاریخ 23 شهریور منتشر کرده است، در بخشی از مطلب، به موضوع انتقاد وزیر خارجه از موازی کاری در سیاست خارجی پرداخت و نوشت: "سخنان رهبر انقلاب، اندکی پس از انتشار انتقاد تند وزیر محترم امورخارجه علیه رئیس سازمان میراث فرهنگی انجام شد و این امر نشان می دهد که انتقاد رهبری عزیز ، متوجه اقدام دور از انتظار جناب آقای متکی بوده است".
این ادعای جالب آقای جوانفکر - مبنی بر اینکه سخنان مقام معظم رهبری پس از سخنان متکی بوده- در حالی مطرح شده که تاریخ دیدار هیات دولت با مقام معظم رهبری 8 شهریور بوده و انتقاد آقای متکی از سخنان آقای بقایی در تاریخ 15 شهریور در رسانه ها منتشر شده است؛ یعنی وزیر خارجه 8 روز پس از انتقاد مقام معظم رهبری از موازی کاری در سیاست خارجی، از سخنان آقای بقایی و موازی کاری انتقاد کرده است!
از این اشتباه آقای جوانفکر چند نکته جالب بر می آید:
1- ایشان به عنوان مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور و مدیرعامل یک خبرگزاری، در تشخیص زمان اظهارات افراد دچار بی دقتی عجیبی شده است، بی دقتی ای به اندازه 8 روز!
2- آقای جوانفکر به عنوان یک فرد رسانه ای حتی متن سخنان آقای متکی مبنی بر انتقاد از موازی کاری را نخوانده است؛ چرا که آقای متکی در سخنان انتقادی خود - که در تاریخ 15 شهریور- بیان کرده، به انتقاد مقام معظم رهبری از موازی کاری در سیاست خارجی اشاره کرده و آن را یکی از ملاک های انتقاد خود قرار داده است.
3- با توجه به نکته شماره 2، شاید آقای جوانفکر فقط خبرهای خبرگزاری خود را می خواند و به همین دلیل متن آن سخنان وزیر خارجه را از آن جهت که در این خبرگزاری بایکوت شده، نخوانده است!
4- مدیرعامل محترم خبرگزاری دولت، با توجه به آنچه که نگاشته است، به این نتیجه رسیده که انتقاد از موازی کاری در سیاست خارجی، وارد نیست و به همین دلیل وزیر خارجه را مورد انتقاد قرار داده است!
5- اینگونه انتقاد آقای جوانفکر به عنوان مشاور رئیس جمهور و مدیرعامل خبرگزاری دولت از آقای متکی به عنوان وزیر خارجه از یک نظر بسیار قابل توجه است، چرا که مشاور رئیس جمهور عضو کابینه نیست، پس چگونه یک مشاور می تواند به این صراحت از یک عضو کابینه که مقامی بالاتر از او محسوب می شود، انتقاد کند؟!
منبع: خبرنامه دانشجویان
انا لله و انا الیه راجعون
ملت ما راه خود را يافته و در قطع ريشههاي گنديدهي رژيم سابق و طرفداران منحوس آن از پاي نمينشيند. اسلام عزيز با فداکاري و فدايي دادن عزيزان رشد نمود. برنامهي اسلام از عصر وحي تاکنون، بر شهادت توآم با شهامت بوده است. قتال در راه خدا و راه مستضعفين در رأس برنامههاي اسلام است....اينان که شکست و مرگ خود را لمس نمودهاند، با اين رفتار غير انساني ميخواهند انتقام بگيرند يا به خيال خام خود مجاهدين در راه اسلام را بترسانند، بد گمان کردهاند. از هر موي شهيدي از ما و از هر قطرهي خوني که به زمين ميريزد، انسانهاي مصمم و مبارزي به وجود ميآيد. (امام روح الله -رض-)
اقدام حیوانی صهیونیستهای مسیحی، همه ی مسلمین واقعی را اندوهگین کرد. این اقدام چند نکته را در ذهن بنده پدید آورد:
۱- این اقدام باعث اتحاد بیش از پیش مسلمین در مقابله و مبارزه علیه جهانخواران خواهد شد. آنها سالهاست سعی بر تفرقه انداختن میان شیعه و سنی و سایر فرق دارند، ولی کنون با این اقدام حیوانی شان همه زحمتهای گذشته ی خود را به باد دادند و امروز امت اسلامی بیش از پیش متحد و منسجم خواهند شد.
۲- وقتی خبر به گوشم رسید، غم عالم بر دلم نشست، زیرا اینان که قرآن را به آتش کشیدند، در واقع همان قرآن ناطق - حجت بن الحسن (عج) را به آتش کشیدند. اینهایی که قرآن ما را آتش میزنند، امام ما را هم آتش خواهند زد و ذره ای بیم و ترس از کاری که انجام میدهند، ندارند.
۳- صهیونیست ها، اکثر اقدامات سیاسی شان، مبتنی بر تفکر دینی شان است. به نظر من این اقدام که قطعا و بلاشک برنامه صهیونیست ها بوده، با تفکر مهدویت ما شیعیان بی رابطه نیست. آنها در طول دهه اخیر تمامی کارهایشان - از فیلم هایشان گرفته تا مدل لباس و ... - با اندیشه مهدویت بی ارتباط نبوده است. هدف اصلی آنها از این اقدام چه بوده است، نمیدانم، ولی خب شاید شاید میخواهند عظمت قرآن را در ذهن مردم جهان از بین ببرند، که در مراحل بعد عظمت قرآن ناطق را از بین ببرند.
۴- این نکته را بارها و بارها در مجامع خصوصی عرض کردم: یکی از مراجع عظام برای نابودی اسرائیل یک تاریخ مشخصی معین کرده و تا آن تاریخ فاصله زیادی نمانده است. سخنان حضرت آقا که میفرمایند اسرائیل در حال نابودیست کاملا درست و دقیق است ولی متاسفانه خیلی ها فکر میکنند ایشان در حال شعار دادن است، که متاسفانه این از روی عدم فهم سیاسی - دینی آنهاست.
۵- روز به روز بیشتر حالم از ۸ سال دوران ننگ قبل از آقای احمدی نژاد به هم میخورد. و این حسن پایان ندارد. هرچه با خود کلنجار میروم که آنها مسلمان بوده اند، نمیتوانم قانع شوم. چطور یک عده پست و رذل این طور برای رابطه با آمریکا دست و پا میزدند. چقدر کروبی و موسوی و خاتمی و دوستانشان احمق هستند که فکر میکنند آمریکا صلاح آنها را میخواهد و از آنها حمایت خواهد کرد. و احمق تر از آنهایی که در دوران هشت سال ننگ مسئولیت داشتند، آنهایی هستند که هنوز هم دم از رابطه با آمریکا میزنند و با بی بی سی و ... مصاحبه میکنند و میگویند آنها کمک یار ما هستند. اینها بی غیرتانی سست اندیشه بیش نبوده و بویی از انسانیت نبرده اند.
چند وقت پیش مطلبی با عنوان لطفا فرمانده لباس شخصی ها بمانید ! نوشتم. این مطلب متاسفانه طوری نوشته شد که برخی خیال کردند ما از حاج حسین الله کرم و حاج منصور ارضی عبور کرده ایم! بطوری که سایت ملعون دویچه وله هم مطلبم را در سایت خود قرار داد، ولی احمق ها توجه نکرده بودند ما خود شاگردان این بزرگ مردان هستیم و اگر انتقادی مطرح میشود به آنها ربطی ندارد، حتی به خواص بی بصیرت هم ربطی ندارد و موضوع فقط و فقط بین بچه حزب اللهی ها است.
ایام آخر ماه رمضان - قبل از سفرم به کربلا - با دوستان در میدان ارک تهران صحبت میکردیم، که چشمم به جمال حاج حسین الله کرم افتاد که در حال رفتن به سمت ماشینش - یعنی همون پیکان سفید غراضه بود.
فرصت رو مناسب دیدم و رفتم سراغش و سر صحبت رو پیرامون اومدن محسن رضایی به مسجد ارک و صحبت فردا شب حاج منصور باز کردم.
ایشون در جواب بنده گفت:
قضیه را از ابتدا برایت تعریف میکنم: من روبروی مسجد ارک نشسته بودم که آقای رضایی به مسجد ارک آمد.
به او گفتم : آقای رضایی کجا؟
گفت : آمده ام تا از مجلس استفاده کنم.
گفتم : پس حق ندارید از سر مردم رد بشوید و جلو بروید، هرجا که مجلس خالی بود بنشینید.
گفت: پس شما با من بیایید و هر کجا که شما گفتید مینشینم.
من هم با او رفتم و در اولین جایی که دیدم به او گفتم بنشیند و اینکه میگویند ما با هم آمدیم حقیقت ندارد.
من حرف وی را قبول کردم. چون بهر حال یک انسان مومن یک حرفی را بزند، ما به وی اعتماد میکنیم.
جدای از مباحثی که در پستهای قبل مطرح شد، حاج حسین الله کرم صفات خیلی خیلی خوب هم دارد.
یکی از صفات بسیار زیبای ایشان، این است که هنوز همان پیکان سفید قدیمی خود را دارد.
غرض از این پست، اصلاح این پست بود.
تو یکی از پستهام به شیرین عبادی (لعنت الله علیها) گفتم فاحشه، از اونجایی که فاحشه بودن ایشون بصورت علنی اثبات نشده، بنده حرفم رو پس میگیرم.
شنبه (۱۳/۶/۸۹) ساعت ۶ بعد از ظهر میدان هفت تیر در پارک کنار مترو منتظر یکی از دوستانم بود. در همین حین که منتظر بودم چشمم به یک درگیری در گوشه ی پارک و در کنار کیوسک شهرداری افتــاد. همه جریان از این قرار بود که:

یک پیر مرد دوره گرد، یک بسته ای در گردن خود آویخته و کفی کفش میفروخت. شهرداری از کسبه ای که در کنار خیابان بساط میکنند، ۵ هزار تومان مالیات میگیرد. وقتی از این پیرمرد خواسته بودند ۵ هزار تومان بگیرند، در جواب گفته بود: "من از صبح تا به حال حتی یک جنس هم نفروخته ام و در ضمن من گوشه ای از خیابان را هم اشغال نکرده ام و بساطم به گردن من آویخته است." اما مأمور شهرداری همینطور اصرار میکرد و آن پیر مرد هم امنتاع، تا اینکه در نهایت مأمور شهرداری یک سیلی به صورت پیر مرد زده و دو بسته از جنس های پیرمرد(کفی کفش) را به زور گرفت. اما پیر مرد حاضر نشد از حق خود بگذرد، وقتی نیروی انتظامی هم وارد قضیه شد، بدون اینکه جنس پیرمرد را از مأمور شهرداری پس بگیرد، به پیر مرد میگوید که از آنجا برود و مزاحم مأمورین شهرداری نگردد. پیر مرد هم در یک گوشه نشسته و اشک میریخت و با خود صحبت میکرد.
واقعا دیگر نمیتوانستم این همه جسارت را تحمل کنم، به سراغ پیر مرد رفتم و وی را کمی دلداری دادم، تا دید ظاهری حزب اللهی دارم، شروع کرد به گریه و گله کردن. سپس دوتایی(من و پیر مرد) به سراغ مأمور شهرداری رفتیم. من خود را خبرنگار معرفی کردم و هنگامی که مأمور شهید فهمید که یک خبرنگار آمده و از موضوع مطلع شده، همان لحظه جنس های پیر مرد را داد و با یک خنده ی وقیحانه به من میگفت در حال شوخی کردن با وی بودیم!!! بعد از آن هم پیرمرد حدود ده دقیقه ای با من درد و دل میکرد و اشک میریخت. میگفت : من ۸ تا بچه دارم، نمیتونم جایی کار کنم، فقط همین یه کار از من بر میاد!
یک قسمت از صحبتهایش را هم با موبایل ضبط کردم که در این قسمت سر صحبت پیرمرد با جناب آقای دکتر قالیباف است که شنیدن آن بسیار جالب و جذاب است.
برای شنیدن اینجا کلیک کنیــــد!
پی نوشت:
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا / بر دلم ترسم بماند آروزی کربلا
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده . . .
انشالله چند روزی در عتبات عالیات نائب الزیــاره هستیم. دوستــان خواهشا هر حقی به گردن این حقیر کمترین دارن حلال کنن، اگر هم حلال نمیکنید، توی کامنت بهم بگید و دلیلش رو بگید. ممنون، یــــازهرا (س)![]()


۱-من هم قصد داشتم مثل تمامی افراد غیوری که در این چند روزه به اقدام "بنیاد شهید" مبنی بر شهید خواندن ۳ قربانی بازداشتگاه کهریزک اعتراض کردند، اعتراض کنم، اما خدارو شکر مطلع شدم این خبر تکذیب شده است.
۲- یکی از دوستان برایم تعریف میکرد: تعدادی بچه حزب اللهی را با ماشین زیر گرفته اند و به شهادت رسانده اند، اما بنیاد شهید آنها را به عنوان شهید نپذیرفته است. البته به نظرم یک بخشش هم به بی عرضگی ما حزب اللهی ها بر میگردد حتی یک مراسم خوب و با شکوه نتوانستیم برایشان برگزار کنیم. سبزهای ملعون زمانی که کشته نداده بودند اسم ۷۲ نفر را به عنوان شهید همه جا پخش کردند، در مقابل ما شهید دادیم ولی از پخش کردن اسم آنها میترسیم. جل الخالق!
۳- اکنون که بنیاد شهید، سه قربانی کهریزک را به عنوان شهید قبول نکرده است، چرا باید روی سنگ فبر آنها عنوان شهید باشد؟؟
*** یکی از دوستان میگفت اگر ما با عرضه باشیم میرویم و سنگ قبر آنها را خراب میکنیم که دیگر کسی عنوان شهید را به سخره نگیرد.***
پی نوشت: فاطمه کروبی هم به حضرت آقا نامه نوشت !!!!! البته تقصیر اونهایی هستش که به این خانم آتو دادن تا ایشون هم فکر کنه کسی شده و برای حضرت آقا نامه بنویسه. به قول یکی از بچه ها : فقط ننه حسن چرخی برای حضرت آقا نامه نزده، که ایشونم فکر کنم با سوتی هایی که برخی افراد بی بصیرت میدن، ممکنه چند وقت دیگه به حضرت آقا نامه بزنه.





۱-اسرائیل این همه جرم و جنایت انجام میدهد، باز هم یک سری ........ ،با عقل ناقص خود فکر میکنند، یکیشان میگوید : ما با اسرائیل مشکل نداریم. (مهاجرانی) ، دیگری میگوید: ايران امروز با مردم آمريكا و اسرائيل دوست است. (مشایی)، واقعا انسان متحیر است که اینها این نوع اظهارات را روی چه حسابی بیان میکنند! آیا واقعا این همه جرم و جنایت را نمیبینند! یعنی قدرت اینقدر شیرین است که این چنین انسان را کور و کر میکند! ما برای مقابله با اسرائیل، آدم "پپه" نمیخواهیم، ما به انسان آزاده محتاج هستیم. مهم نیست چه دینی داشته باشد، مهم این است که انسان باشد، چون امروزه انسانیت مهم تر است و چه بسا ما میبینیم از آمریکای جنوبی انسانهای آزاده یافت میشوند، ولی در مملکت اسلامی مسئولی "پپه" یافت میشود که حتی غیرت انسانی ندارد.
۲- این صدا و سیما شورش را در آورده است، در طول سال هیچ تصویری از فلسطین نشان نمیدهد، یک هفته مانده به روز قدس از صبح تا شب مانور الکی میدهد، واقعا این کلیشه ای عمل کردن ها تا کی ادامه دارد! الله اعلم.
۳- نه تنها روز قدس را همه شرکت میکنیم (یک مسئله بدیهی است)، بلکه در طول سال حال و هوای هوای انتفاضه بر سر داریم.
پی نوشت:
مطلب بعدی: پیرامون شهدای دروغین . . .
شریعتمداری در یک کلام یعنی آموزش ولایت مداری...ما عرضه نداشتیم و الا باید بعد از “یا حسین”، به جای میرحسین، “حاج حسین” به یادمان می آمد.

اگر ستون دین ما نماز است، ستون استوار و همیشه پابرجای مطبوعات ما “گفت و شنود” کیهان است. یکی از کامنت گزارن قطعه ۲۶ هر شب دقایقی بعد از بالا آمدن سایت روزنامه همان روز کیهان، برایم “گفت و شنود” را در یک نظر می گذارد و چه نظر عالی و خوبی است. “گفت و شنود” همیشه به یک لطیفه ختم می شود و بسیاری اول لطیفه انتهایی را می خوانند و بعد کل مطلب را. “گفت و شنود” کوتاه اما گاه اندازه یک مقاله بلند بالا موثر است. کیهان اگر جز همین “گفت و شنود” هیچ چیز دیگر نداشته باشد، حرفه ای ترین روزنامه کشور است. حسین شریعتمداری اگر فقط نویسنده ستون گفت و شنود کیهان باشد و در این انقلاب جز نوشتن گفت و شنود کار دیگری نکرده باشد، دستش بوسیدنی است. حسین شریعتمداری اگر در جمهوری اسلامی فقط ثواب همین گفت و شنود در پرونده اعمالش باشد و مثلا ثواب کارهای دیگری از جمله بازجویی! در پرونده اعمالش نباشد باز دستش بوسیدنی است و من افتخار می کنم که ثواب بوسیدن دست حاج حسین آقای شریعتمداری در پرونده اعمالم ثبت شده است. من اما می خواهم بگویم در پرونده اعمال حسین شریعتمداری ثواب بازجویی هم درج شده است، چرا که گفت و شنود را بازجویی نویسنده محترم این ستون از شب پرستان و زراندوزان و دشمنان نور و معاندان روشنایی البته به زبان طنز می دانم. حسین شریعتمداری اما آنقدر محاسن دارد که ما معمولا یادمان می رود ایشان را قوی ترین طنزپرداز کشور بدانیم و “گفت و شنود” او را از نظر اصول حرفه طنازی، صد پله بالاتر از “دو کلمه حرف حساب” مرحوم گل آقا بخوانیم. این در حالی است که مدیر مسئول کیهان برای نوشتن این ستون معمولا بیشتر از دو سه دقیقه و آنهم در آخرین لحظات بستن روزنامه وقت نمی گذارد. مشاهده حسین شریعتمداری در حین نوشتن گفت و شنود خالی از لطف نیست. ثواب این کار در نظام مقدس جمهوری اسلامی در پرونده اعمال من هست! دیده ام که چگونه در اتاق صفحه بندی کیهان می نشیند روی اولین صندلی خالی و خودکار را از جیبش در می آورد و با آنکه یک چشمش به تیتر صفحات رویی روزنامه است، شروع می کند به نوشتن. آن بالای برگه کاهی کیهان که بهترین برگه برای رقص قلم است، “بسمه تعالی” می نویسد و شروع می کند به نوشتن و برای لطیفه آخر گفت و شنود اما از ۲ حال خارج نیست؛ یا لطیفه ای در آستین، مرتبط با متن گفت و شنود دارد و یا ندارد. اگر داشت که آن را می نویسد و اگر نداشت در عرض چند ثانیه یک لطیفه بدیع از خودش اختراع می کند. حسین شریعتمداری به همان راحتی که من و شما نفس می کشیم، لطیفه می سازد. اگر در جیب کت محمود احمدی نژاد اسامی مفسدین اقتصادی است، جایی از مغز حسین شریعتمداری کارخانه لطیفه سازی است. بسیار شنیده ام از دوستان که حسین شریعتمداری این لطیفه ها را از کجایش در می آورد؟ از هیچ کجایش! قریحه طنز و ذوق گفت و شنود را خدا به حاج حسین عنایت کرده است. این روزها ظاهرا انتقاد مد روز شده و آن کسی هم که از کس دیگری تعریف می کند، آخرش یک اما می گذارد و بعد می گوید؛ البته فلانی خالی از اشکال نیست و بعد قصه حسین کرد می بافد اما ستون گفت و شنود کیهان خالی از اشکال است. بگذار یک نفر از کار یک نفر دیگر بدون اما و اگر تعریف کند. حسین شریعتمداری در گفت و شنود کاملا بی نقص است، حتی اگر معروف ترین گفت و شنودش؛ “گاو” را می نویسد؛ اگر نظارت استصوابی نبود، هر گاوی می توانست سرش را بیاندازد پایین و بعله! آن روز که حاج حسین در بستر بیماری افتاد، صدای خنده دشمن بلند شد و وقتی به صحت و سلامت بلند شد، باز هم اشک دشمن را درآورد و گفت و شنود نوشت. گفت و شنود حتی در روزهای غم و ماتم تعطیل نمی شود و فقط لحن آن از زبان طنز به زبان غصه تغییر شکل می دهد. نمی دانم؛ آیا تا به حال کسی از گفت و شنود کیهان تعریف کرده یا نه. فحش دشمن و نقد دلسوزانه و انتقاد اگزوزانه(!) را در مورد کیهان و ایشان اما زیاد شنیده ام. ما عادتمان است مرده پرستی. الان که حاج حسین هست، گفت و شنودش را می خوانیم و لذت می بریم و می خندیم و دریغ از یک دست مریزاد خشک و خالی و بعد که سر بر بالین مرگ گذاشت، برایش اشک می ریزیم که چه خوب فرمانده ای بود در جبهه سیاسی و فرهنگی کشور. همه شده ایم منتقد. همه شده ایم مرد نفرین. گویی هیچ کس معتقد به “آفرین” نیست. هزاران بار گفت و شنود را خوانده ایم و یک بار، فقط یک بار زبان به مدح این ستاره پر نور حضرت ماه، این نماینده ولی فقیه در موسسه کیهان باز نکرده ایم. چه کسی ما را اینطور بار آورده، نمی دانم. حاج حسین شریعتمداری اگر فقط نویسنده ستون گفت و شنود کیهان باشد، بی شک طرف حساب ما یک هنرمند متعهد است اما چرا ما فکر نمی کنیم که او هم مثل هر هنرمند دیگری دل دارد و طبع نازک و روح لطیف دارد؟ چرایش را من خوب می دانم. ما چون می دانیم حاج حسین همیشه پای کار انقلاب اسلامی و همیشه سرباز سپاه خامنه ای است، او را رها می کنیم و به هنرمندانی بها می دهیم که نشکند چینی نازک احساس شان تا یک وقت مبادا انقلاب را رها کنند. از نظر ما همیشه مرغ همسایه غاز بوده است و عرعر خر، آواز. آن روز که حاج حسین از پیش ما رفت، تازه برای ما عزیز می شود و عکسش را می زنیم در اتاق خودمان. آن روز است که کیهان را باز می کنیم و جای خالی ستون گفت و شنود را در صفحه ۲ این روزنامه کنار “کیهان و خوانندگان” می بینیم و آن روز است که می گوییم؛ حیف شد! امروز نمی فهمیم. آن روز می فهمیم. امروز منتقدیم و آن روز معتقد می شویم. امروز نفرین و نقد را می چسبیم و آن روز آفرین و عقد را. آن روز اما دیگر دیر شده است. کار امروز را نباید به فردا انداخت. هزاران احمد توکلی و علی مطهری و علی لاریجانی و قالیباف و محسن رضایی و … در عمار بودن برای حضرت یار، انگشت کوچک حاج حسین آقای شریعتمداری نمی شوند. شریعتمداری در یک کلام یعنی آموزش ولایت مداری و وقتی در برگه کاهی کیهان بعد از “بسمه تعالی” گوشه سمت راست بالای صفحه، می نویسد؛ “گفت” و بعد “:” را می گذارد جلوی گفت و بعد فکر می کند که به چه سوژه ای بپردازد، این چند ثانیه تفکر او، ارزش دارد به کل زندگی همه خواص بی بصیرت. ما عرضه نداشتیم و الا باید بعد از “یا حسین”، به جای میرحسین، “حاج حسین” به یادمان می آمد. تازه حاج حسین شریعتمداری زندانی رژیم طاغوت هم بوده. شاید با امام عکس نداشته باشد اما با همت و متوسلیان عکس دارد و شاید با امام در پلکان و پاریس و پاویون و درون بلیزر نبوده اما با “علی” بوده، با “سیدعلی” بوده هم در “بدر” و هم در “نهروان”. “جمل” که جای خود دارد. علی اگر “کیهان” داشت به مالک نمی گفت برگرد. علی “تابناک” و “الف” و “ب” و “جیم” داشت که یا سرمای ادب را بهانه می کردند برای جیم زدن و یا گرمای وحدت را. علی اگر کیهان داشت با انقلاب مخملی حق خلافت را غصب نمی کردند. علی اگر کیهان داشت، خبرنگاری هم بود که در “خبر ویژه” آمار ابن ملجم را به مردم بدهد تا شکافته نشود فرق عدالت. ۲۵۰۰ ماهواره دشمن اگر حریف این ماهپاره علوی تبار ما نمی شوند، اگر علی امروز به مالک نمی گوید از در خیمه معاویه عقب برگرد، یکی هم به خاطر این است که عماری چون حاج حسین آقای شریعتمداری دارد. عماری که دستی هم بر طنز دارد و خیلی زود جلوی “گفت” و “:” سوژه ای پیدا می کند و لو می دهد نقشه دشمن را. گفت، گفتم؛ گفت، گفتم؛ گفت، گفتم؛ گفت، گفتم و بعد لطیفه ای خواندم و روده بر شدم از خنده. بارها بر لب ما خنده نشانده ای ای نویسنده ستون گفت و شنود. گفت: چو به گشتی طبیب از خود میازار. گفتم: چراغ از بهر تاریکی نگهدار. حاج حسین آقای شریعتمداری! یل ام البنین نگهدارت. قلمت بیمه عباس.
نوشته : حسین قدیــــــــانی عزیز
دلت خوش است تو هم ای طلبه سیرجانی ها. همه دارند چادر از سر بر می دارند، تو نشسته ای در چادر؟ چادر محل زندگی کودک آواره فلسطینی است. تو را حکما بی عدالتی آواره کرده. تو هم می رفتی زمین می خوردی خب. زمین خواری روزه را باطل نمی کند. بگذار من هم به تو طعنه بزنم؛ بنز به تو نرسیده یا بی ام و؟ ای بابا! تو الان برای خودت طلبه معروفی شده ای. برو صیغه محرمیت بخوان برای سارا و ندار. برو پای منبر. من خودم می شوم راننده ات. تو چرا نمی خواهی یک روحانی باکلاس باشی؟ سیرجان اصلا کجاست، تا وقتی رفسنجان هست؟ تو غصه بخور، پسته خوردنش با آقازاده ها. تو عرضه نداشتی که با امام عکس بگیری، تو عرضه نداشتی در هواپیما، در پلکان ششم دست امام را بگیری، تقصیر قوه قضاییه چیست؟ تو دیر به دنیا آمدی، همه کاخها پر شد، آقازاده ها مقصرند؟ تو داری اکسیژن می خوری، هوا می خوری، باد می خوری، غصه می خوری، چیزی نیست، زمین خواری عده ای اما گناه است! چادر تو دمار از روزگار تراکم درآورده. می خواهی من هم برایت حرف دربیاورم؟ تو نمازت در این چادر باطل است؛ مکان غصبی است. تو چشم دیدن پیشرفت آقازاده ها را نداری. تو دلت خوش است. حجره و حوزه را ول کرده ای و داری یک تنه بار نواب را به دوش می کشی. اگر مردی تونل توحید را تو افتتاح می کردی. تنگه احد همین چادر توست. ول کن این تنگه را. تو بمیری بنیاد شهید حتی تو را منافق هم حساب نمی کند و هیچ مسئولی زیر تابوتت را نمی گیرد. ول کن این تنگه را. غنیمت را بچسب. بعد هم خودت یک پا ملایی. ۴ تا کلاه شرعی برایش بدوز و خلاص. وسواس خوب نیست. تو وسواسی هستی و می خواهی شمع بیت المال را با وسواس خاموش کنی. چه کسی به تو این ماموریت را داده است؟ گور بابای عدالت. سرت درد می کندها. پس فردا خود تو را می کنند مصداق ظلم به سران فتنه، که چرا مثلا در چادرت از گل نازکتر گفتی به فلان زالوصفت. تو متهمی. پس فردا همین عدالت را چماق می کنند بر سرت. به اسم مالک اشتر علی، ملک و املاک خود، شترهای خود را می کوبانند بر سرت. تو داری تند می روی. این خبرها هم نیست. همه جا امن و امان است و تو داری شورش را در می آوری. آخر چادر هم شد جای زندگی؟ خودت را آواره کوه و بیابان کرده ای که چه؟ امنیت ملی ما را جان سران فتنه تعیین می کند. تو باید با عباس بمیری و حاج کاظم باز هم باید بنشیند روی زمین و برای “ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی”، قصه حسین کرد بخواند. من به جای تو بودم به جای غصه، پسته می خوردم و برای نسل آینده در زیرزمین متروی تهران کار فرهنگی انجام می دادم. دغدغه عدالت داری؟ بنده خدا، برایت حرف در می آورند که عشق شهرتی. دلت را می شکنند. خون می کنند به دلت. پشت سرت حرف در می آورند. بیا بیرون از چادر و دختران مانتویی را جذب اسلام کن. بگو که اسلام دین گل و بلبل است. مخ عدالت الان دارد سوت می کشد و هیچ قطاری به مقصد دوکوهه سوت نمی کشد. تو اگر می خواهی مثل رزمنده ها با نان خشک افطار کنی، آقازاده ها هم حق دارند همه ما را خرمقدس خطاب کنند. ناراحت نشوی ها. این حرفها را دارند پشت سر تو می زنند. بیا بیرون از چادر و در مصاحبه زنده با فرزاد جمشیدی از فواید سبک خوردن سحری برایمان بگو. حافظ بخوان. کلیله و دمنه که زمین خوار نبودند. برای ما از نصرالله منشی بگو و از عبدالله ابن مقفع که آخر سر هم نفهمدیم کدام شان مترجم بود، کدامشان مولف! بیا بیرون از چادر و مجنون کوی لیلی باش. عدالت هم خدا بزرگ است و چادر تو از خانه خدا هم ساده تر. پس فردا برایت حرف در می آورند که تو می خواهی ادعای خدایی کنی. تو هم می توانی عمار علی باشی و در عین حال سایت بالاترین تحویلت بگیرد. به وقتش شمر باش، به وقتش بسیجی، به وقتش ابوموسی و به وقتش در تنب کوچک خم شو تا کمر جلوی آقازاده بزرگ. چادر تو منطقه آزاد تجاری نیست. یکی دیگر از صحن های “سیدالکریم” است و این امنیت سرمایه داری را به خطر می اندازد. تو باید کیش شوی وقتی در کیش، بچه فیل هم به تو رخ نشان می دهد. بیا بیرون از چادر و برای دخترکان دم بخت استخاره بگیر. بیا بیرون از چادر و ول کن این بساط را. تو چهره شهر را خراب کرده ای. چادر تو زیر خط فقر است.
نوشته : حسین قدیــــانی عزیز
پی نوشت: طلبه سیرجانی کیست؟!!
و ما همان هاییم که پرچم اسلام را در آن سوی افق بر زمین خواهیم کوبید...